بخش ۱ - سر آغاز
مرحبا مرحبا محبت دوست کز درون آمدی نه از راه پوست دلم از چز تو خانه خالی کرد با تو سودای لاابالی کرد تا غمت ساکن دل من شد از چراغ تو خانه روشن شد ما گرفتار دام عشق توایم همه سرمست
۶ شعر از عراقی
مرحبا مرحبا محبت دوست کز درون آمدی نه از راه پوست دلم از چز تو خانه خالی کرد با تو سودای لاابالی کرد تا غمت ساکن دل من شد از چراغ تو خانه روشن شد ما گرفتار دام عشق توایم همه سرمست
آشکارا نهان کنم تا چند دوست می دارمت به بانگ بلند دلم از جان خویش دست بشست بعد از آن دیده بر رخ تو فکند عاشقان تو نیک معذورند زان که نبود کسی تو را مانند دیده ای کو رخ تو دیده بود
دیده ای پاک بین همی باید تا که حسنش جمال بنماید حسن جانان به جان توان دیدن نه به هر دیده آن توان دیدن ای که خوانی به عشق مغرورم هیچ عیبم مکن که معذورم گر جمال بتم نظاره کنی بدل سیب
پیر شیراز شیخ روزبهان آن به صدق و صفا فرید جهان اولیا را نگین خاتم بود عالم جان و جان عالم بود شاه عشاق و عارفان بود او سرور جمله واصلان بود او چون به ایوان عاشقی بر شد روز به بود
نیست کاری به آنم و اینم صنع پروردگار می بینم حیرتم غالب است و دل واله نیست پروای عقل یا دینم سخنی کز تو بشنود گوشم خوشتر آید ز جان شیرینم در جهان گر دل از تو بردارم خود که بینم که
ای خوش و فارغ از غم ما پرس عاشقان ضعیف را واپرس عجز من بین دعای من بپذیر می توانی به لطف دستم گیر داری از عاشقان خویش ملال خون ایشان چراست بر تو حلال به کسی التفات کن نفسی که ندارد