شمارهٔ ۱
میان یک دله یاران بسی حکایت هاست که آن سخن به زبان قلم نیاید راست چه دانم و چه نمایم چه گویم و چه کنم که جان من ز غم عاشقی بخواهد کاست
۹ شعر از عراقی
میان یک دله یاران بسی حکایت هاست که آن سخن به زبان قلم نیاید راست چه دانم و چه نمایم چه گویم و چه کنم که جان من ز غم عاشقی بخواهد کاست
فرزند عزیز قرةالعین کبیر بادات خدا در همه احوال نصیر بپذیر به یادگار این نسخه ز من میکن نظری درو ولی یاد بگیر می خواست پدر که با تو باشد همه عمر اما چه توان کرد چنین بد تقدیر
به طعنه گفت مرا دوستی که ای زراق چرا همیشه شکایت کنی ز دست فراق وصال یار نبودت فراق را چه کنی نشان عشق نداری چه لافی از عشاق بسی بگفت ازینگونه گفتمش بشنو جواب من ز سر صدق بی ریا و
گرچه بیماری ای نسیم سحر خبر من به مولتان برسان ورچه در خورد نیست خدمت من به بزرگان خرده دان برسان به زبانی که بی دلان گویند سخن من بدان زبان برسان خبر از حال من بدان دیده صبح گاهی
دریغا روزگار خوش که من در جنب میمونت بدم با بخت هم کاسه بدم با کام همزانو رسم گویی در آن حضرت دگرباره من مسکین عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا
دریغا روزگار ما و آن ایام در مهرش همی گویم به صد زاری سر ادبار بر زانو چو یاد آرم من از ایشان به هر ساعت همی گویم عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا
چو یاد آرم از آن ساعت که خرم طبع بنشستم لبم پر خنده با یاران و با احباب همزانو بر آرم آه سوز از دل به صد زاری و پس گویم عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا
راحت دوستان عمادالدین چون که امروز بهترک هستی در کف محنت خودی امروز یا نه از دست رنج وارستی همچو ماهی بر آسمان نشاط یا چو ماهی فتاده در شستی یا بهانه است اینهمه خود تو از قدح های ع
ای رند قلندر کیش می نوش ز کس مندیش انگار همه کم بیش زیرا که دل درویش مرهم ننهد بر ریش از غایت حیرانی در دیر شو و بنشین با خوش پسری شیرین شکر ز لبش می چین تا چند ز کفر و دین در زلف