بود مردی همیشه در گلخن
گلخنش بود سال و مه گلشن
گرد حمام نفس می گردید
گلخن جسم را همی تابید
زان مقامش ملال پیدا شد
به تفرج به سوی صحرا شد
یک دم از گلخن بدن بپرید
گرد صحرای روح می گردید
دید آب روان و سبزه و گل
مرده در پای حسن گل بلبل
گرد آن مرغزار می گردید
باز دانست پاک را ز پلید
گفت با خویشتن که این گلشن
هست بسیار خوشتر از گلخن
ناگهان دلبری فرشته لقا
اندر آن مرغزار شد پیدا
مرکب حسن را سوار شده
خوب با خوب دیده خوش با خوش
نسبتی دان بدان لب و دندان
تن و جانش چنان مطهر و پاک
که تو گفتی نداشت بهره ز خاک
تیرش اندر کمان کمان در دست
راست گویی مگر به غمزه خود
عاشقان را به تیر خواهد زد
زورش از پا برفت و دل از دست
خون ز سودای دل ز چشمان ریخت
بس به غربال چشم خون می بیخت
غرقه در خون ز اشک دیده خویش
من چه گویم که از که مینالم
که دلم را به وصل کیست هوس
سال و مه خسته روز و شب گریان
در پی یار و بی خبر ز اغیار
گر به شهر آمدی به هر ایام
با نم چشم و اشک چون باران
راز یاران نهفته ز اغیاران
کرده در چشم جان به بوی حبیب
مدتی با دل ز غم به دو نیم
زان مقامش به زور بیرون کرد
چون دو هفته برآمد از ایام
آن نگارین دو هفته ماه تمام
که به نخجیر خواهد آمد شاه
پوست برکند ازو و در پوشید
شاهزاده چو در رسید از راه
گفت غافل نشسته است این دد
بیخود آن پوست دور کرد ز تن
رقص می کرد از طرب بی خویش
در رگش چون نماند خون برجا
بر گذرگاه دوست بر خون خفت
جان همی داد و این غزل می گفت
بخش ۲ - حکایت - عراقی | ناهید