بخش ۴ - حکایت
عراقیپسری داشت شحنه تبریز
حسن او دل فریب و شورانگیز
خلعت ذات او ز موزونی
صورت لطف و صنع بی چونی
شیخ عالم امام غزالی
آن جهان علوم را والی
گشت آگاه زان گزیده خصال
صفتش فهم کرد از استدلال
خبر حسن او به شیخ رسید
صبر و آرام از دلش برمید
اسب عزم از زمین ری زین کرد
میل دیدار آن نگارین کرد
از می اشتیاق او شد مست
پای در ره نهاد و دل بر دست
چون به نزدیک شهر رفت فقیر
عرضه کردند حال او به امیر
گفت شحنه که باشد آن سالوس
به امید آمد و شود مایوس
شیخ صورت پرست و زراق است
شهره شید اندر آفاق است
مگذارید اندرین شهرش
تا رود باز پس کشد زهرش
