بخش ۶ - مثنوی
عراقیعاشق بی قرار از سر درد
به ریا مدتی چو طاعت کرد
از ریا دور بود اخلاصش
برد سوی عبادت خاصش
بوی تحقیق از آن مجاز شنود
دری از عاشقی برو بگشود
دایما مشتغل به ذکر خدای
نه به شه راه داد و نی به گدای
نه شنید از کسی نه با کس گفت
در عبادت به آشکار و نهفت
هم رعیت مرید و هم شاهش
همه از ساکنان درگاهش
شبی آن مه چو جمله خلق بخفت
زد در شیخ و در جوابش گفت
آنکه معشوق توست گفت آری
گر تو آنی من آن نیم باری
زد بسی در ولیک سود نداشت
