بدانکه در حق صورت بینان و ظاهر جویان با مصطفی-صلعم- خطاب این آمد وتراهم ینظرون إلیک و هم لایبصرون ای عزیز می گویم مگر این آیت در قرآن نخوانده ای و یا نشنیده ای که قد جاءکم من الله نور و کتاب مبین محمد را نور می خواند و قرآن را که کلام خداست نور می خواند که واتبعوا النور الذی انزل معه تو از قرآن حروف سیاهی می بینی بر کاغذ سفید بدانکه کاغذ و مداد و سطرها نور نیستند پس القرآن کلام الله غیر مخلوق کدامست
خلق از محمد صورتی و تنی و شخصی دیدند و بشر و بشریتی به بینندگان مینمودند که قل إنما أنا بشر مثلکم یوحی إلی تا ایشان درین مقام گفتند که وقالوا مالهذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق اما او را با اهل بصیرت و حقیقت نمودند تا بجان و دل حقیقت او بدیدند بعضی گفتند اللهم اجعلنا من امة محمد بعضی گفتند اللهم لاتحرمنا من صحبة محمد و قومی گفتند اللهم ارزقنا شفاعة محمد اگر در این حالت و درین مقام ولایت او را بشر خوانند و یاوی را بشر دانند کافر شوند بر خوان و قالوا أ بشر یهدوننا فکفروا تا وی بیان کرد که لست کأحدکم
و حقیقت قرآن که صفت مقدس است مقرون و منوط دلهای انبیا و اهل ولایت است که حیوة این فرقت بدان آمد آن در کتاب نیست و هم در کتاب میطلب ما بین الدفتین کلام الله هر دو طرف گرفته است اما طالبان قرآن را در کتاب بدیشان نمودهاند که إن للقرآن ظهرا و بطنا ولبطنه بطنا الی سبعة أبطن گفت هر آیتی را از قرآن ظاهری هست و پس از ظاهر باطنی تا هفت باطن گیرم که تفسیر ظاهر را کسی مدرک شود اما تفسیرهای باطن را که دانست و که دید و جای دیگر گفت که أنزل القرآن علی سبعة أحرف کلها شاف کاف عروس جمال قرآن چون خود را باهل قرآن نماید به هفت صورت اثر بینند و همه صورتها باشفاف تمام مگر که ازینجا گفت أهل القرآن أهل الله و خاصته که چون مقری بکتاب وعنده ام الکتاب رسید بمعانی قرآن برسد و جمال پرتو قرآن او را چنان از خود محو کند که نه قرآن ماند و نه قاری و نه کتاب بلکه همه مقروء بود و همه مکتوب باشد
تمهید اصل اول - فرق علم مکتسب با علم لدنی - عینالقضات همدانی | ناهید
اما مقصود آنست که بدانی که جزین بشریت حقیقتی دیگر و جزین صورت معنیی دیگر و جزین قالب جانی و مغزی دیگر و جزین جهان جهانی دیگر
ما را بجز این جهان جهانی دگر است
جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
آزاده نسب زنده بجانی دگر است
و آن گوهر پاکشان زکانی دگر است
قلاشی و رندی است سرمایۀ عشق
قرایی و زاهدی جهانی دگر است
ما را گویند کین نشانی دگر است
زیرا که جزین زبان زبانی دگر است
أما آیت و ما منها إلا له مقام معلوم بیان و شرح این همه کرده است والله فضل بعضکم علی بعض فی الرزق عذر این همه بخواسته است تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض پدید کرده است وفوق کل ذی علم علیم ظاهر شده است این همه چیست و چه معنی دارد وما یعلم تأویله إلا الله و الراسخون فی العلم این تأویل که خدا داند و راسخان در علم راسخ در علم کدام باشد برخوان بل هو آیات بینات فی صدور الذین اوتوا العلم این صدر کجا طلبند أفمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه فویل للقاسیة قلوبهم این نور کجا جویند إن فی ذلک لذکری لمن کان له قلب گم راه را این همه گم و راهنمایی را این همه پیدا شده است و ز بهر این گفت مصطفی-صلعم- إن من العلم کهیأة المکنون لایعلمه علماء الا العلماء بالله فإذا نطقوا به لم ینکره إلا اهل الغرة بالله
علمها سه قسم آمدند قسم اول علم بنی آدم آمد و قسم دوم علم فرشتگان و قسم سوم علم مخلوقات و موجودات اما علم چهارم علم خداست تعالی و تقدس که علم مکنون و مخزون میخوانند پس علم مکنون جز عالم خدا کس نداند و ندانم که هرگز دانستهای که عالم خدا کیست اطلبوا العلم و لو بالصین ترا بچین و ماچین باید رفت آنگاه علماء امتی کأنبیاء بنی إسراییل بیابی
بر کدام راه میباید رفت بر راه عمل عمل تن نمیگویم بر راه عمل دل میگویم و معلوم است که گفته است من عمل بما علم ورثه الله علم مالایعلم
دریغا کلم الناس علی قدر عقولهم پندی تمامست أما درین ورقها بعضی سخنها گفته شود که نه مقصود آن عزیز بود بلکه دیگر از محبان باشد که وقت نوشتن حاضر نباشند ایشان را نیز نصیبی باید تا نپنداری که همه مقصود تویی زیرا که هر که چیزی شنود که نه مقام وی بود ونه در قدر فهم وی باشد ادراک و احتمال آن نکند تو ای عزیز پنداری که قرآن مجید خطابست با یک گروه یا با صد طایفه یا با صدهزار بلکه هر آیتی و هر حرفی خطابست با شخصی و مقصود شخصی دیگر بلکه عالمی دیگر و آنچه درین ورقها نوشته شد هر سطری مقامی و حالتی دیگر است و از هر کلمهای مقصودی و مرادی دیگر و با هر طالبی خطابی دیگر که آنچه با زید گفته شود نه آن باشد که با عمرو بود و آنچه خالد بیند بکر مثلا نبیند
ای عزیز تو پنداری که الحمدلله رب العالمین بوجهل شنید یا مقصود او بود او از قرآن قل یا ایها الکافرون شنود و نصیبش این بود اما الحمدلله نصیب محمد بود و محمد شنید و اگر باور نمیکنی از عمر خطاب بشنو که گفت مصطی- صلعم- با ابوبکر سخن گفتی که شنیدم و دانستم و گاه بود که شنیدم و ندانستم و وقت بود که نشنیدم و ندانستم چه گویی از عمر دریغ میداشت نه حاشا و کلا ازو دریغ نمیداشت لیکن فرزند طفل را که رضیع بود از بره بریان و حلوای شکر نگاه دارند که او را معده احتمال نکند تا رسیده روزگار شود آنگاه مأکولات و مشروبات مضر او نشود
عبدالله بن عباس میگوید که اگر این آیت را که إن ربکم الله الذی خلق السموات و الارض فی ستة ایام ثم استوی علی العرش تفسیر میکنم لرجمتمونی بالحجارة یعنی صحابه- رضی الله عنهم- مراسنگسار کنند ابوهریره- رضی الله عنه- گفت که اگر این آیت را شرح کنم که الله الذی خلق سبع سموات و من الارض مثلهن یتنزل الامر بینهن لکفرتمونی یعنی خلق مراکافر خوانند
عبدالله بن عباس میگویدشبی با علی بن ابی طالب- کرم الله وجهه- بودم تا روز شرح بای بسم الله میکرد فرأیت نفسی کالجرة عند البحر العظیمیعنی خود را نزد وی چنان دیدم که سبویی نزد دریایی عظیم از دریا چه بر توان گرفت تا ساکن دریا نشوی هرچه یابی قدری و حدی دارد ملاح از دریا چه حد و وصف کند و چه برگیرد زیرا که هرچه برگیرد باز بریزد که مقام در بحر دارد اما بر از بحر چه خبر دارد ظهر الفساد فی البر و البحر هرچه آموخته خلق باشد بر و بری باشد و هرچه آموخته خدا باشد که الرحمن علم القرآن بحر و بری باشد و بحر نهایت ندارد ولایحیطون بشیء من علمه
چه میشنوی ای عزیز شمهای ازین حدیث که المؤمن مرآة المؤمن بدینجا لایق است هر که چیزی نداند و خواهد که بداند او را دو راهست یکی آن باشد که با دل خود رجوع کند بتفکر و تدبر تا باشد که بواسطه دل خود خود را بدست آرد مصطفی- علیه السلام- از اینجا گفت که إستفت قلبک و إن أفتاک المفتون گفت هرچه پیش آید باید که محل و مفتی آن صدق دل باشد اگردل فتوی دهد امر خدا باشد میکن و اگر فتوی ندهد ترک کن و اعراض پیش گیرد که إن للملک لمة و للشیطان لمة هرچه دل فتوی دهد خدایی باشد و هرچه رد کند شیطانی باشد و نصیب این دو لمه در همه جسدها هست از اهل کفر و اسلام کارهای ما دشوار بدانست که مفتی ما نفس اماره است که إن النفس لأمارة بالسوء هر کرا مفتی دلست او متقی و سعید است و هر کرا مفتی نفس است او خاسر و شقی است و اگر شخصی این اهلیت و استعداد ندارد که بواسطه دل خود بداند دل کسی دیگر بجوید و بپرسد که این اهلیت یافته باشد فاسألوا أهل الذکر إن کنتم لاتعلمون تا دل غیری آینه تو باشد
ای دوست دلها منقسم است بر دو قسم قسمی خود در مقابله قلم الله است که بر وی نوشته شده است که کتب الله فی قلوبهم الایمان و یمین الله کاتب باشد پس هرچه نداند چون با دل خود رجوع کند بدین سبب داند قسم دوم هنوز نارسیده باشد و خام در مقابله قلم الله نبود چون از یکی که دلش آینه و لوح قلم الله باشد بپرسد و معلوم کند او از اینجا بداند که خدا را در آینه جان پیر دیدن چه باشد پیر خود را در آینه جان مرید ببیند اما مرید در جان پیر خدا را بیند
و مثال همه که گفتم آنست که جماعتی بیماران برخیزند و بنزد طبیب روند و علاج خود بجویند طبیب نسخهای مختلف بجهت تسکین امراض بدیشان دهد اگر کسی گوید این اختلاف نسخها از جهل طبیب است غلط گفته باشد و جاهل این گوینده باشد که این اختلاف نسخها که افتاد از اختلاف علل افتاد پس علتها گوناگونست نسخت همه علتها بیک علت باز دادن سخت جهل و خطا باشد آنها که دانند که چه گفته میشود خود دانند
اکنون علت دین و اسلام قالب یک رنگ باشد بنی الاسلام علی خمس خود نسخهای معین داده است که پنج نسخت است که علاج و دوای جملۀ مؤمنان است اما کار باطن و روش قلب ضبطی و اندازهای ندارد لاجرم بهر واردی پیری بباید که طبیب حاذق باشد که مرید را معالجه کند و از هر دردی مختلف درمانی مختلف فرماید آنها که ترک علاج و طبیب کردهاند خود آن بهتر باشد که در علت فرو شوند زیرا که ولو علم الله فیهم خیرا لأسمعهم پس چون طبیب حاذق در راه رونده بباید باجماع مشایخ- قدس الله ارواحهم- فریضه باشد و از اینجا گفتهاند من لاشیخ له لادین له و شیخ را نیز فریضه بود خلافت قبول کردن و تربیت کردن مریدان را فرض راه بود اگر تمامتر خواهی از خدای تعالی بشنو که گفت هوالذی جعلکم خلایف فی الارض ورفع بعضکم فوق بعضی درجات و بیان خلافت باطن جای دیگر گفت لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهمبیت
کس را ز نهان دل خبر نتوان کرد
ز احوال دل خویش حذر نتوان کرد
کس عالم شرع را زبر نتوان کرد
انسانی را ز خود بدر نتوان کرد
محجوبان را بدین نظر نتوان کرد
با خویش بکوی او گذر نتوان کرد
دریغا قفل بشریت بر دلهاست و بند غفلت بر فکرها و معنی أفلا یتدبرون القرآن أم علی قلوب أقفالها این باشد چون فتوح فتح و نصرت خدای تعالی درآید که إذا جاء نصر الله والفتح این قفل از دل بردارد سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم پدید آید و نبات والله أنبتکم من الارض نباتا حاصل شود از خود بدر آید ملکوت و ملک ببیند و ملک و مالک الملک شود که کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض از خود بدر آید
عیسی-علیه السلام- ازین واقعه خبر چنین داد که لایدخل ملکوت السموات من لم یولد مرتین گفت بملکوت نرسد هرکه دوبار نزاید یعنی هر که از عالم شکم مادر بدر آید این جهان را بیند و هرکه از خود بدر آید آن جهان را بیند أبدانهم فی الدنیا و قلوبهم فی الآخرة این معنی باشد آیینۀ یعلم السر فی السموات والارض کتاب وقت او شود من عرف نفسه او را روی نماید فقد عرف ربه نقد وقت او شود از یوم تبدل الأرض گذشته بود و بغیر الأرض رسیده رأی قلبی ربی بیند أبیت عند ربی یطعمنی و یسقین بچشد فأوحی إلی عبده ما أوحی بشنود
ای عزیز اگرخواهی که جمال این اسرار بر تو جلوه کند از عادت پرستی دست بدار که عادت پرستی بت پرستی باشد نبینی که قدح این جماعة چگونه میکند إنا وجدنا أباءنا علی امة و إنا علی آثارهم مقتدون و هرچه شنودهای ازمخلوقات فراموش کن بیس مطیة الرجل زعمه و هرچه شنودهای ناشنوده گیر که لایدخل الجنة نمام و هرچه بنماید نادیده گیر ولاتجسسوا و هرچه بر تو مشکل گردد جز بزبان دل سؤال مکن و صبر کن تا رسی ولو أنهم صبروا حتی تخرج إلیهم لکان خیرا لهم نصیحت خضر قبول کن فلا تسألنی عن شیء حتی أحدث لک منه ذکرا
چون وقت آید خود نماید که سأریکمآیاتی فلا تستعجلون و میطلب که زود بیابی که لعل الله یحدث بعد ذلک أمرا چون روی رسی و بینی و هرگز تا نروی نرسی أفلم یسیروا فی الارض فینظروا ألم تکن أرض الله واسعة فتهاجروا فیها امر است بر سیر و سفر اگر روش کنی عجایب جهان بینی در هر منزلی ومن یهاجر فی سبیل الله یجد فی الارض مراغما کثیرا وسعة در هر منزلی ترا پندی دهند و پند گیری فذکر فإن الذکری تنفع المؤمنین
این همهآیتها جز بمثل ندانی که مثل الجنة التی وعد المتقون ترا بجایی رسانند که سدها و کوهها چون پشم رنگین شود وتکون الجبال کالعهن المنفوش إن یأجوج و ماجوج مفسدون فی الارض ترا بنمایند بدانی که این همه در تن آدمی کدام صفتهاست پس دجال حال نفس اماره را دریابی أعدی عدوک نفسک التی بین جنیک پس جذبة من جذبات الحق توازی عمل الثقلین درآید و ترا بمیراند و فانی کند که من أراد أن ینظر إلی میت یمشی علی وجه الأرض فلینظر إلی ابن ابی قحافة پس زنده شوی أومن کان میتا فاحییناه چون باقی شدی ترا بگویند که چه کن و چه باید کرد والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا آنگاه ترا در بوتۀ عشق نهند و هر زمان گویند وجاهدوا فی الله حق جهاده تا آتش ترا سوخته گرداند چون سوخته شدی نور باشی نور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء و خود نور تو باطل است و نور وی حق و حقیقت نور او تاختن آرد نور تو مضمحل شود و باطل گردد همه نور وی باشی کذلک یضرب الله الحق و الباطل بل نقذف الحق علی الباطل فیدمغه
پس اگر هیچ نشانی نتوان دانستن فهو علی نور من ربه خود میگوید که کار چونست و چون باشد کار را باش اگر سر کار داری و اگر نه بخود مشغول باش مگر که از ذوالنون مصری نشنیدهای که چه گفت إن قدرت علی بذل الروح فتعال وإلا فلاتشتغل بترهات الصوفیة اگر برگ آن داری که اول قدم جان دربازی بر ساز باش و اگر نتوانی ترهات صوفیان و مجاز و تکلفات صوفیانه ترا چه سود دارد خواجه ابوعلی سرخسی این بیتها را مبحث سخت وارد و لایق گفته است در معنی قول ذوالنون
در آی جانا با من به کار اگر یاری
وگرنه رو به سلامت که بر سر کاری
نه همرهی تو مرا راه خویش گیر و برو
تو را سلامت بادا مرا نگوساری
مرا به خانه خمار بر بدو بسپار
دگر مرا به غم روزگار نسپاری
نبیذ چند مرا ده برای مستی را
که سیر گشتم ازین زیرکی و هشیاری
با تو گفتم اگرچه مخاطب تویی اما مقصود و فایده دیگری و غایبی بر خواهد داشت از آن بزرگ نشنیدهای که گفت سی سالست که سخن با خدایتعالی میگویم و خلق میپندارند که با ایشان میگویم ای عزیز معذور دار قاضی فضولی همدانی از کجا و این سخنهای اسرار ازکجا گوینده نمیداند که چه میگوید شنونده چه داند که چه میشنود
بسیار رسایل بروزگار دراز بقاضی امام سعدالدین بغدادی و خواجه امام عزالدین و امام ضیاءالدین و خواجه کامل الدولت و الدین نوشتم که مجلدات بود اما این ساعت مدتی بودکه بنوشتن عزم نداشتم و تقصیر میبود و میافتاد و چنان قصد که در اوقات ماضی میبود بمن اکنون نمیبود از بهر آنکه مدتی بود که دل این شیفته از زبان میشنود که زبان قایل بودی و دل مستمع در آن وقت قصد و عزم نوشتن بسیاری میافتاد اکنون مدتیست که زبانم از دل میشنود دل قایل است و زبان مستمع و این بیچاره را اوقات و حالات بوالعجب روی مینماید مدتها و وقتها میباشد
اما سید را- صلوات الله و سلامه علیه- هر لحظه و هر لمحه خود هر دو حالت که گفته شد بودی وما ییطق عن الهوی إن هوإلا وحی یوحی خبر ده این معنیست چون خواستی که زبانش از دل شنود گفتی أرحنا یا بلال ما را از خودی خود ساعتی با حقیقت ده و چون خواستی که دل مستمع زبان باشد گفتی کلمینی یا حمیرا ای عایشه مرا ساعتی از حقیقت باخود ده و مرا با خودآر تا جهانیان فایده یابند تا وی عبارت میکند که بعثت لأتمم مکارم الأخلاق
این خود رفت مقصود آن آمد که آنچه آن عزیز بزرگوار نکتۀ چند درخواست کرد بر طریق سؤال در جواب آن دستوری با نهاد و حقیقت خود بردم و حقیقتم و نهادم دستوری با دل برد و دلم دستوری با جان مصطفی- علیه السلام- برد و روح مصطفی از حق تعالی دستوری یافت و دلم از روح مصطفی- صلعم- دستوری یافت حقیقتم ازدل دستوری یافت و زبانم از نهاد و حقیقتم دستوری یافت
پس هرچه در مکتوبات و امالی این بیچاره خوانی و شنوی از زبان من نشنیده باشی از دل من شنیده باشی از روح مصطفی- علیه السلام- شنیده باشی و هرچه از روح مصطفی- علیه السلام- شنیده باشی از خدا شنیده باشی که ماینطق عن الهوی إن هو إلا وحی یوحی بیان دیگر من یطع الرسول فقد اطاع الله ان الذین یبایعونک إنما یبایعون الله ید الله فوق أیدیهم همین معنی دارد و یسألونک عن الروح قل الروح من امر ربی منبع این همه شده است ای عزیز لقد کان فی قصصهم عبرة لاولی الألباب إذنی و گستاخی داده است بسخن گفتن و واقعه نمودن پیران بامریدان وکلا نقص علیک من أنباء الرسل مانثبت به فؤادک گفت ما قصۀانبیا و رسل بر تو میخوانیم و مقصود از آن همه آرام و آسایش دل تو میجوییم
چون حال چنین آمد که گفتم من نیز چنانکه آید گویم و از آنچه دهند بمن من نیز زبده بر خوان کتابت نهم و ترتیب نگاه نتوان داشت که سالک رونده را اگر متلون بود و در تلون بماند متوقف شود و ساکن گردد و سخن گفتن حجاب راه او باشد اما اگر سخن گوید و اگرنه برچه خطر باشد اما ترتیب و نظم و عبارت در کسوتی زیباتر نتوان آوردن این هنوز نصیب خاص باشد من عرف الله کل لسانه همین معنی باشد این سخن هنوز تحقیق و حکمت نباشد اما خاص الخاص خود رسیده باشد و او را با خود ندهند و اگر دهند روزگار بحساب گذارندو خود بجایی باز نماند که آنگاه از آن وصف کند مقام بی نهایت دارداگر دستوری یابد از خدا با اهلان سخنهای چند از بهر اقتدا و اهتدای مریدان بگوید و ترتیب نگاه نتواند داشتن
اما اصل سخن سخت قوی و برجای باشد اما هر کسی خود فهم نکند زیرا که در کسوتی و عبارتی باشد که عیان آن در عین هر کسی نیاید درین مقام من عرفالله طال لسانه بود که چون خود را غایب بینم آنچه گویم مرا خود اختیار نباشد آنچه بوقت اختیار دهند خود نوشته شود والله غالب علی امره یعنی بر امر عباده یفعل ما یشاء و یحکم ما یرید والله الهادی