شمارهٔ ۲۶۹
بابافغانی شیرازیزبان به وصف جمال تو برنمی آید
که خوبی تو به تقریر در نمی آید
هزار صورت اگر می کشد مصور صنع
یکی ز شکل تو مطبوع تر نمی آید
چه وصف جلوه گل های ناشکفته کنم
چو غیر حسن توام در نظر نمی آید
بر آن سرم که به سر وقت کشتنم آیی
دریغ و درد که عمرم به سر نمی آید
که می رود به تماشای آن خجسته جمال
که از نظاره او بی خبر نمی آید
ز آب دیده حیران خویش در عجبم
که بی نشانه خون جگر نمی آید
نشان او ز که پرسد فغانی حیران
که هر که رفت به کویش دگر نمی آید
