شمارهٔ ۳۳۴
بابافغانی شیرازیآتشم در جان و در دل حسرت جامست و بس
حاصل عمرم همین اندیشه خامست و بس
جام یاقوت و شراب لعل خاصان را رسد
بی نوایان را نظر بر رحمت عامست و بس
صد سخن در ضمن هر یک نکته شیرین اوست
اضطراب دل نه از شادی پیغماست و بس
نشیه خاصی ست در هر برگ این عشرت سرا
غیر پندارد که مستی در می و جامست و بس
پی به مقصد برکه نبود بی مسمیٰ هیچ اسم
اینکه می گویند عنقایی همین نامست و بس
از زبان راست قولی نکته ای کردم سؤال
گفت دم درکش که خاموشی سرانجامست و بس
درد می باید فغانی نه همین درس و دعا
ورد عاشق آه صبح و گریه شامست و بس
