شمارهٔ ۵۲۱
بابافغانی شیرازیگاهی عتاب و گاه ترحم نموده ای
گه زهر چشم و گاه تبسم نموده ای
با اهل درد جور و جفا کرده ای به ناز
مهر و وفا به اهل تنعم نموده ای
شب چون عرق نشسته به رویت ز تاب می
صد بار خوش تر از مه و انجم نموده ای
جان داده ام ز غیرت و از رشک مرده ام
خندان چو با رقیب تکلم نموده ای
بیداد کم نمی کند آن ترک تندخو
ای دل اگر هزار تظلم نموده ای
هرجا که از پی تو فغانی کشیده آه
مستانه رفته ای و ترنم نموده ای
