ای زغیب الغیوب کرده نزول
بسراپرده ی نفوس و عقول
قدسیان را بطاعت تو مدار
عرشیان را بحضرت تو وصول
چارطبع از کمال حکمت تو
اثر و فعل کرده اند قبول
بحر و کانرا زجامعیت تو
نقدهای خزینه شد محصول
سبزه ها را از اقتضای قضا
داده یی گه نمو و گاه ذبول
کرده یی زین میان امین انسان
هم خودش خوانده یی ظلوم و جهول
تا بحدیست وحدتت با خلق
که نمیگنجد اتحاد و حلول
حیرتی داشتم درین معنی
تا رسید این بشارتم زرسول
که زروی معیت و نسبت
ترجیع بند - بابافغانی شیرازی | ناهیدمابه الامتیاز این همه شکل
چون شود طرح لاعلی التعیین
آنچه باقی بود چه خواهد بود
باز کن دیده را و نیک ببین
تا شود پاک و روشنت که یقین
در چمن بود و گل طلب میکرد
مست و مخمور و خفته و بیدار
عشق و معشوق و ناظر و منظور
که چو مجنون هوای راغی داشت
ناله ی کبک و بانگ زاغی داشت
یافت در جمله رنگ و بوی حبیب
وه چه روشن دل و دماغی داشت
باده در جام ریز و عود بساز
بر سرم با هزار عشوه و ناز
مهر برداشت از سفینه ی راز
مغز میگیر و پوست می انداز
نافه را مشک جوی و گلرا بوی
کرده رنگین رساله یی تصنیف
همه را داده دوست جام مراد
میشود مست و بیخود از تعریف
بلبل از پرده ی ثقیل و خفیف
از کفم ناگهان فتاد و شکست
نور خورشید از دریچه ی صبح
چون بدین خاک تیره در پیوست
یار خورشید و لعل پاره دلیست
میزنند این نوا بلند نه پست
چید و در کوره کرد بهر عرق
کوره چون کار خویش کرد تمام
آنچه باقی بماند از آنهمه گل
عقل در شیشه ماند ازین حیرت
سبز و گلگون و مشکی و ازرق
از من و از تو نام عاریتست
گل چو رو از نقاب غنچه نمود
من و ساقی و یکدو یار ندیم
ناگه از بوستان نسیمی خاست
که چه باشد نسیم و چیست شمیم
زنده دل زان نسیم جسم رمیم
دلی از درد و غصه گشته دو نیم
تا کنم جان و دل باو تسلیم
که زر و لعل و لؤلؤی شهوار