شمارهٔ ۱ - قصیده
فلکی شروانیای به جلال تو شرف قدرت ذوالجلال را
گشته کمال تو گوا قادر پر کمال را
طالع خوبت از نظر کرده هبا هبوط را
اختر سعدت از شرف داده وبا وبال را
راه نموده همتت معرفت و علوم را
جاه فزوده خدمتت منفعت و منال را
داور بی ریا تویی دولت دین و داد را
منعم بی غرض تویی نعمت ملک و مال را
نکهت عود تر دهد باد سخات بید را
لذت نیشکر دهد نیل عطات نال را
سوی فرشتگی کشد مردمی تو دیو را
خوی پیمبری دهد معرفت تو ضال را
عادت سرعت و سبق حکم تو شد نجوم را
غایت رفعت و سکون حلم تو شد جبال را
تا ز نهاد ملک تو رست نهال داد و دین
