شمارهٔ ۱۹۱
یاد آن روزی که در میخانه ساغر می زدیم چون تهی می گشت دست از جام بر سر می زدیم خواه کنج بیضه خواهی آشیان خواهی قفس هر کجا بودیم از کنج طلب پر می زدیم مقصد ما سیر گلخن بود ورنه کی چو...

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
یاد آن روزی که در میخانه ساغر می زدیم چون تهی می گشت دست از جام بر سر می زدیم خواه کنج بیضه خواهی آشیان خواهی قفس هر کجا بودیم از کنج طلب پر می زدیم مقصد ما سیر گلخن بود ورنه کی چو...
صبحیم چه سود از دل آهی ندمیدیم وز ناصیه بخت سیاهی ندمیدیم جان نیک فسونیست ولی حیف که هرگز بر سرکشی پر کلاهی ندمیدیم با صبح بلنداختر یوسف به گه شام داغیم که از مشرق چاهی ندمیدیم پام...
کو دل که رو به میکده مشرب آوریم شبخون کفر بر سپه مذهب آوریم زلفت اگر مدد کند از دست آفتاب گیریم جیب صبح و به سوی شب آوریم تا سالها به خون نطپد ناله در جگر رخصت نمی دهند که سوی لب آ...
کو حریفی تا دو جامی از می احمر زنیم چون شراب از بی خودیها تکیه بر ساغر زنیم تازه شمعی کاش افروزند در بزم وصال بر سر این شعله های کهنه تا کی پر زنیم مختصر دستی که ما را بود صرف جام ...
تا کی چو طفل عقل دم از مهر و کین زنیم کو همتی که پای بر آن و بر این زنیم تلخیم در مذاق جهان همچنان اگر صد بار غوطه در شکر و انگبین زنیم خاکستریم و باز به صد حیله خویش را سوزیم تا د...
برخیز تا زیارت ماتم سرا کنیم جان را برای قطره اشکی فدا کنیم بر مرهم مسیح بخندیم و بگذریم هر درد را به حسرت دردی دوا کنیم داغیم و کار ما سفر ملک سینه هاست تا خویش را به چاک غمی آشنا...
تا چند درین غمکده بیکار نشینیم بیکارتر از دیده بی یار نشینیم ما شبنم دردیم ادب بین که درین باغ بوسیم زمین گل و بر خار نشینیم ما ناله چنگ ستمیم از سفر گوش کو بخت که باز آمده در تار ...
سکه به نام عجز زد شوکت پادشاهیم کوکبه سوز فتح شد صولت بی سپاهیم کشتی موج هستیم تا به مراد خس طپم خورده ز خون ناخدا آب گل تباهیم داغم و نوبهار را خلعت خرمی دهم خشک گلی ست آفتاب از چ...
ما روزی حیات بجز خون نمی دهیم دردسری به صد می گلگون نمی دهیم ما تو أمیم با گل رعنا درین چمن کز خون پریم و رنگ به بیرون نمی دهیم خاکستر دویی چو محبت به باد داد آیینه را ز رشک به مجن...
گرفت گریه ما کوه و دشت و صحرا را دگر ز دیده به دل سر دهیم دریا را تو چون به چشم سیه مست باده پیمایی می کرشمه یوسف کشد زلیخا را ز جوش گریه تلخم نه دیده ماند و نه دل چه باده بود که ب...
با دوست چه کار طالب سودا را با سرمه چه کار چشم نابینا را رنجیده دلم ز عقل بیگانه پرست کو می که به آشنا رساند ما را
ایزد جزای مستی من کی دهد مگر لب تشنه در شراب شعور افکند مرا
ز مهر سپهر ار کنم شاد جان را به صابون مهتاب شویم کتان را زبانم که هرگز بد کس نگوید ندانم چه بد گفت این اختران را که این مهر نام سرا پای کینه همه بر دلم تیر دارد سنان را سر بینوایی ...
حبذا جوهری که چون غم دوست نوشداروی جمله علتهاست عرض او که جوهر اولی ست هر موالید را ابو الاباست خرد آموز و جان ده ست ولیک زنده بی جان و بی خرد داناست بی بصر همچو شخص عقل ولیک دیده ...
ناله را بهر تگ و پو چو کمر بربندم اول از شش جهتش راه اثر بر بندم اضطرابم چو به دریوزه دیدار آرد روم از رشته جان بال نظر بر بندم زخم بر دل خورم و مضطربش بگذارم مرهم حوصله بر جای دگر...
ساقیا می ده که در جوشست خون نوبهار تا به خون خویشتن جوشیم یک دم شعله وار ز آن می گلگون که مستان صبو حی کرده اند بر کنار خرقه گل صاف از درد خمار گریه ای بر خاک ما افشان که افشاند آس...
بدر شرف مهر صفاهان سپهر نسخه نقش قدمش ماه و مهر بوسه بهای کف پایش جهان غشیه بر دوش درش آسمان یکه نشین صف دین مبین قبله اسلام محمد امین نخل نسب از نسبش بارور تاج حسب از حسبش با ثمر ...
عندلیب عشق را جز ناله های زار نیست زین گلستانش نصیبی غیر نوک خار نیست ما تباهی ماندگان موج خیز حیرتیم کشتی ما شوربختان را به ساحل کار نیست سالها عشق درین مرحله مبهوتم داشت طفل گهوا...
هر چند دلم ز درد خونریزتر است بر من دل تیغ آسمان تیزتر است در کین دلم دلیر باشید که زنگ زآیینه ام از عکس سبک خیزتر است
کعبه را گرد سر بتخانه آرد در طواف کاروان سالار کفر ار حلقه زنار توست
از جان نتوان ساخت ز تو در یتیمی دود دل اخگر نشود نار کلیمی آنجا که تو دامان تجلی بفشانی خورشید در آن کوچه بود گرد گلیمی ما با خرد و عشق درین راه فتادیم دیده همه تن در طلب گرد حریمی...
دی در بهار صبح درون آمد از درم بختم شکفته روی تر از صبح نو بهار در کسوت سیاه ز حسن قبول بود بسیار دلفریب تر از طره نگار روشن دل آن چنان که ز صد جان فزون نمود یک مردمک سوادش در چشم ...
رسم عشاقست خندان اشک حرمان ریختن دیده در طوفان خون و گل به دامان ریختن گریه را در پرده های خون دل پیچم که هست کفر در کیش حیا یک قطره عریان ریختن نی دلی دریای خون نه سینه ای گرداب غ...
قوت جگرت ز جوش بستان روزی لب از خروش بستان سرتاسرت ار چو گل زبانست بفروش و لب خموش بستان داد دل رهروان به آهی زین گمره خرقه پوش بستان گر عزم طواف کعبه داری توفیق ز می فروش بستان صد...