شمارهٔ ۲۲
ای شمع گرت ذوق غم آموختن است این سوختن تو عمر اندوختن است ور ز آن که برای مجلس افروختن است صد بار نسوختن به از سوختن است

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
ای شمع گرت ذوق غم آموختن است این سوختن تو عمر اندوختن است ور ز آن که برای مجلس افروختن است صد بار نسوختن به از سوختن است
گر لذت داغ جگر اینست فصیحی افسوس که در هر سر مویم جگری نیست
ای زبده دودمان دولت جان زنده به تو چو مغز از هوش تو نشیه ی خانه زاد قدسی ای از تو شراب فیض در جوش اینک صف قدسیان به گردت همچون مژه گرد دیده مدهوش یک جوش ز لجه های جودت برداشت ز دیگ...
یک دو روزی شد که چون گل غوطه در خون می زنی قرعه نازی به نام اشک گلگون می زنی آشناتر می نشیند در دل اهل نیاز هر خدنگی کز کمان ناز اکنون می زنی عشقت از بهر دل من کرد زین سان ناله دوس...
مگر از کمین حسنی شبخون زده سپاهی که گذشته باز بر دل پی تازه نگاهی سر آن بهشت گردم که درو ز جوش عصمت جگر نسیم سوزد ز طپیدن گیاهی صنمی ست قاتل من که به عرصه گاه محشر دل عفو می رباید ...
پر تماشا مکن آیینه که حیران نشوی زلف بر خویش میفشان که پریشان نشوی گر نیابی مزه درد دل افسرده مشو کوش تا شیفته طره درمان نشوی ذوق غم دیگر و بازیچه فروشی دگرست خنده افشان چو گل از چ...
ستم ز نرگس مستت ستمگری آموخت جنون ز زلف سیاه تو داوری آموخت ترا خدایی آموزد ار اراده کنی به یوسف آنکه طریق پیمبری آموخت ترا به حسن ستایش کنند و زآن غافل که حسن هم ز جمال تو دلبری آ...
باز از سر ناز می به اغیار ده است وز آتش رشک بر دلم داغ نه است چون شیشه می ز تلخکامی در بزم می خندم و گریه در گلویم گره است
دی قاصد یار آمد و مژگان تری داشت از یار مگر بهر هلاکم خبری داشت
مرحبا ای مهین نشیمن قدس کز تو این خلد گشت منزل عیش یاریت نوبهار فراش ست که ز تو پر گل ست محفل عیش رنگ گلهای غصه بشکستی بس که آراستی شمایل عیش حیرتم سوخت کز چه آب و گلی کاین قدر نشی...
ساقی که می خود همه در جام شمار ریخت مستی همه در باده و پیمانه ما ریخت من چون مژه از نشو و نما مانده و چشمم سرمایه صد ابر برین خشک گیا ریخت مغرور کرم گلشن خود را به عبث سوخت کآتش بو...
امشب چمنت به آب و تابی شده است کز عکس رخت باده گلابی شده است زینگونه که یافت از جمال تو فروغ فرد است که ماه آفتابی شده است
هر نگه کز موجه خون جگر بیرون فتاد بی جمال دوست سوی چشم گریان بازگشت نوبهاران از در این باغ و بستان بازگشت خنده نومید از لب گلهای خندان بازگشت وای بر یعقوب ما کز بعد چندین انتظار کا...
دی کوفته نام طعمه ای ساخت زیبا و لطیف شکل و مطبوع آورد که ما گرسنگان را آب افشاند بر آتش جوع خوردیم ولیک برنخوردیم از هوش دگر چو مغز مصروع
شناخت ذوق بهار آنکه گل به دامان ریخت چو چید از جگر لاله داغ بر جان ریخت ز بی مروتی ابر این چمن سوزم که بر من آتش و بر خار و خس گلستان ریخت چه نا امیدی در خواب دیده آمد دوش که جای ا...
دورت آورد کآفتابی می خواست حسنت پرورد کآب و تابی می خواست نی نی غلطم غلط که معشوق ازل در خورد نقاب خود جمالی می خواست
دیده شب فال مراد از موج اشک ما گرفت کشتی بی ناخدا کام از دل دریا گرفت
منت ایزد را که مصر از جامعی زینت گرفت کز شرافت مرجع خلد است چون بیت الحرام در زمان خان گردون قدر خورشید اقتدار صدر اعظم میر قلبابا نمود این اهتمام سر فروبردم پی تاریخ او در جیب فکر...
چه آبروی که آن رانه عشق روی تو ریخت کدام خون که نه بر خاکش آرزوی تو ریخت شکست ساغر ما را به سنگ بدنامی نخست آنکه می حسن در سبوی تو ریخت به کیش عشق همی خونبهاش باید داد زمانه خون کس...
دل مهمانست و میزبانش غم تست جانم جسم و روح و روانش غم تست قربان سر غمت شدن بی ادبی ست قربان دلم شوم که جانش غم تست
بعد عمری که فصیحی شب وصلی رو داد مردم دیده ما در سفر دریا بود
ای نقش کف پای تو پیرایه امید کی از تو پس زانوی حرمان ننشستم کی بود که در سایه دامان وصالت آشفته تر از چاک گریبان ننشستم کی بود که از فیض تماشای جمالت آسوده تر از دیده گریان ننشستم ...
هجر تو جزو اول دیوان محنتست وین چاکهای سینه گل باغ فرقتست غمهای مرده در دل ما زنده کرد هجر گویا شب فراق تو روز قیامتست دیریست که نظاره ما پرده نشین است بی دوست در اقلیم وفا رسم چنی...
گیرم که ز آه و ناله ات صد حشرست بی گریه مباش کان سپاه ظفرست نی خون جگر که خون هر عضو که هست چون درنگری امانت چشم ترست