شمارهٔ ۵
عشق آمد و ریخت برق در پیکر ما چون شعله طپد ز سوز دل اخگر ما احباب نخوانند ولی دفتر ما تا سرمه نسازند ز خاکستر ما

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
عشق آمد و ریخت برق در پیکر ما چون شعله طپد ز سوز دل اخگر ما احباب نخوانند ولی دفتر ما تا سرمه نسازند ز خاکستر ما
گفتیم بشکفیم دو روزی در این چمن دیدیم روی عالم و بد شد شگون ما چون شعله پرتب است درون و برون ما تبخاله می زند لب خنجر ز خون ما
خیز تا رقصیم چون موج تهی رو در سراب کز طرب در ساغر گل می تپد رنگ شراب ساغر می موج خیز عشرت ست ای آسمان برکناری رو که هست اینجا هدر خون حباب بس که یک رنگند مستان بزم گویی یک گل است ...
زهی فصیح زبانی که طبع نیر تو فروغ پنجه خورشید فضل را نیروست از آن به خسرو ثانی مخاطبی که مدام دل تو آینه طوطیان شیرین گوست مکش ز چرخ مقوس به زورمندی د ست کمان سست مددکار قوت بازوست...
صبح نوروز است ساقی دور کن از رخ نقاب تا بماند آفتاب از شرم رویت در حجاب کهنه شد این آفتاب از عکس روی خویش ساز آفتابی تا شود هم سال نو هم آفتاب حبس می ظلمست در خم خاصه در فصل بهار ج...
در می زنم چه شد که گشایش پدید نیست قفل مرا معامله ای با کلید نیست صد ابر رحمت آمد و دل شبنمی ندید گویا که این گیاه خدا آفرید نیست سهو کتاب رسم فزون از حدست لیک سهوی چو سهو تهنیت رو...
حسنت که صلای شوق عالم برزد غم نیست اگر دمی ز محنت دم زد کفرست ولی یقین که از رشک ایزد هنگامه دلرباییت بر هم زد
این پرده های حسن نظر تیره می کند یک پرده بر جمال خود از آفتاب پوش
آتش به از گلی ست کش آسیب خار نیست خون بهتر از میی ست که آن را خمارنیست از بس هجوم گریه ز دریای چشم من هر قطره لجه ای ست که آن را کنار نیست بر گلستان غیر بهارست چار فصل باغ مراد ماس...
با آن که به جانم از تو جز تب نرسد یک روز نشاط از پی صد شب نرسد از پاره دل خسک به راه افشانم تا قاصد شکوه زود بر لب نرسد
گر شوی نکهت شناس نکهت گیسوی خویش از گریبان گل و سنبل بدزدی بوی خویش بهر خونریز دو عالم جنبش مویی بس ست زحمت چین بی سبب مپسند بر ابروی خویش نقد جان ناقص عیار و عشق مفلس تنگدست وای ا...
آن نسیمم که سر و برگ خس و خارم نیست خانه زاد چمنم لیک به گل کارم نیست جنس دردم که درین رسته به جانم بخرند چه کنم طالع نازی ز خریدارم نیست نخل اندوهم و صد گونه گلم هست ولیک گل شاداب...
ز آن پیش دلا که هجر زارت بکشد زنهار چنان کنی که یارت بکشد بر وعده او ز سادگی دل ننهی کاری نکنی که انتظارت بکشد
ای روی تو را ترجمه دین مصحف وز خال و خطت یافته تزیین مصحف یک نقطه سهو در همه روی تو نیست گویی به خط مصنف است این مصحف
نافه چو طره غالیه بار تو نیست عنبر سوده چو خط غبار تو نیست گل نشکفته به پاکی عارض تو سبزه به خوبی خط عذار تو نیست از برم ای دل خسته برو که مرا تاب شنیدن ناله زار تو نیست به که رود ...
چون زلف ترا باد صبا شانه کشد بر گوش چنان خرد صد افسانه کشد از کعبه هوای سر زلفت دل را زنار به گردن سوی بتخانه کشد
نخستم بند بردارید از پا چون بسوزیدم که همچون شعله یک ساعت به کام خویشتن افتم
نخل طلبم هیچ مرا برگ و بری نیست فرزند خزانم ز بهارم خبری نیست از باغ وفا مگذر اگر تشنه کامی کآنجا همه گر بید بود بی ثمری نیست بر بام و در دوست تجلی نفشاندند گویا که درین کوچه پریشا...
آن غنچه که از لباس خود بیرون شد در کسوت دیگر شد و گویم چون شد جان شیرین در تن خسرو آمد روح لیلی به قالب مجنون شد
لبی کز نازکی بار تبسم بر نمی تابد به خون غلطم که امروزش به دشنام آشنا کردم
بی سبب زلفش اضطراب نداشت تاب بیداد پیچ و تاب نداشت هیچ گه سنبلی چنین شب و روز دامنی پر ز آفتاب نداشت دل به دریوزه پیش چشم آمد چه کند بینوا شراب نداشت خون فشان گشت چشم و نیکو شد جیب...
داغ تو به آفتاب تب نفروشد این شمع فروغ خود به شب نفروشد عالم عالم ناله پروده به خون دارد جگر و یکی به لب نفروشد
شب که غمهای تو را پرده نشین می کردم از تبسم لب زخمی نمکین می کردم
تب دوش از ملال تو از خود خبر نداشت ظالم به خود گمان ستم این قدر نداشت گفتم به دل بگیردت اندر بدن گرفت آه نکرده کار وقوف اثر نداشت حسنت هزار شعبده در عرضه داشت لیک تبخال درد بر لب ت...