شمارهٔ ۹۲
راه در دوست آشکارا مسپار نامحرم پا بود درین ره رفتار با پای چنان نه که نماند نقشی یا نقش قدم با قدم خود بردار

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
راه در دوست آشکارا مسپار نامحرم پا بود درین ره رفتار با پای چنان نه که نماند نقشی یا نقش قدم با قدم خود بردار
چشم ترا ز مستی ناز آفریده اند زلف ترا ز عمر دراز آفریده اند تو یوسفی چو همت عشقم بلند بود زآنت خراب کرده و باز آفریده اند مشنو نوای ناله ما کاین ترانه را از شعله های گوش گداز آفرید...
در راه تو سرها به هوای رفتار رفتند به شاگردی پا دایره وار توفیق سموم دیده در بادیه ماند و آن قافله راندند فرس پا بردار
ماییم جدا از تو به غم ساخته ای چند با یاد تو دل از همه پرداخته ای چند ماییم ز سودای بتان سود ندیده بی فایده نقد دل و دین باخته ای چند دیدی که چسان راز مرا پرده دریدند از روی نکو پر...
گر بشکافند مو به موی من زار یک موی مرا تهی نیابند ز یار گویند که دوست از تو دورست بسوز پس جان مرا کیست در آغوش و کنار
خنده ساقی دگر در ساغر آتش می زند خنده کو زآن لب بود در کوثر آتش می زند آنقدر بگداز کز سوز تو یار آگه شود بی مروت نیست حسن آبی بر آتش می زند هجر هم وصل است چون بر دوست روشن گشت حال ...
بعد از عمری که از سفر آمد یار دانی ز چه کرد از تب رشکم آزار یعنی آن کس که زنده ماند در هجر خوبست که در وصل چنین میرد زار
تلخکامان مزه شهد هوس نشناسند سایه پرورد همایند مگس نشناسند داد ازین شعله مزاجان که چو مرهم گردند سینه ای ریش تر از سینه خس نشناسند نفس سوختگان شعله طورست ولیک شعله طور ندانند و نفس...
مویی که سترد از سرم آن مایه نور از ناز چو مژگان بتان شد معمور رضوانش به دست عزت از خاک نیاز برداشت که سازد مژه دیده حور
شوق دیدار تو چون چشم مرا باز کند مژه پیش از نگهم سوی تو پرواز کند قیمت حسن ز بس عشق تو افزود کنون داغ غم بر جگر سوختگان ناز کند به مسیح ار چمن داغ مرا بفروشند هر دمش تازه تر از شبن...
ای کلک تو مشکبار چون طره حور چون چشم خرد دوات تو چشمه نور از بهر مرکبت فلک دوده گرفت ز آن شمع که افروخت قضا در شب طور
یک ناوک ارنه در دل صد پاره بشکند رنگ نفاق بر رخ سیاره بشکند هر لحظه بشکند نفس از بار بی بری کاش این نهال بیهده یکباره بشکند ز آنجا که فتنه جویی حسن ستیزه خوست مژگان ز باد دامن نظار...
ای کشته ز اشک شوق مژگان پرواز ایمن بادا شمع تو از سوز و گداز ای نرگس مست گریه مشکن دل ناز خون ریز ولی ز چشم مستان نیاز
چون امتان کبر حدیث نسب کنند رندان خاکسار سخن از حسب کنند اجزای من چو نام تو گیرم یکان یکان چون جان خستگان غمت طوف لب کنند اینست اگر غرور بتان روز بازخواست ترسم دیت ز خضر و مسیحا طل...
ای خلق تو فیض بخش بستان نیاز وز روی تو بشکفد گلستان نیاز تا حسن چو خورشید جهان افروزد دوران تو باد و باد دوران نیاز