شمارهٔ ۱۱۵
دل را دگر در کین ما بر لب چه نفرین می رود کز سینه تا گوش اثر بر دوش آمین می رود دست غروری چاک زد پیراهن صبر مرا کش ناوک ناز از کمان لبریز تمکین می رود گشتم شهید غمزه ای کز زخم گل م...

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
دل را دگر در کین ما بر لب چه نفرین می رود کز سینه تا گوش اثر بر دوش آمین می رود دست غروری چاک زد پیراهن صبر مرا کش ناوک ناز از کمان لبریز تمکین می رود گشتم شهید غمزه ای کز زخم گل م...
چون اخگرت از شعله بجوشد ز مسام خامی تو هنوز ای به هستی بدنام می سوز مگر پخته شوی زآن که بود خاکستر پخته بهتر از شعله خام
کو جنون تا هر نفس لب در سراغی گم شود سینه همچون موج در گرداب داغی گم شود تنگ چشمی بین که در بزم قدح نوشان شوق خواهش پروانه در دود چراغی گم شود شوق اگر اینست مغز آشفتگان دوست را نکه...
آنم که لوای ناله افراخته ام بر قلب سپاه خویشتن تاخته ام چون طرح قمار عشق انداخته ام نقشی زده هر دو کون درباخته ام
به باده صوفی ما صاف از ریا نشود که تار سبحه به مضراب خوش نوا نشود به گل نگویم اما شهید نام گلم که از فسون نیاز بهار وا نشود ترا چه جرم که حکم غرور حسن اینست که وعده های تو از صد یک...
آنم که به هرزه سالها سوخته ام تا قاعده سوختن آموخته ام با این همه در بزم جگر سوختگان شرمنده تر از شمع نیفروخته ام
رمزی ست خط دوست که چون بخت سر آید آب سیه از چشمه خورشید برآید آهسته تر ای دیده گستاخ که آنجا پروانه نهان از نظر بال و پر آید چون ماهی ساحل طپد از آرزوی دل زخمی که شهیدان ترا بر سپر...
شب دیده به سیل اشک چندان شستم کز روی نظاره گرد حرمان شستم هر قافله نگه که نه سوی تو رفت نقش پی او ز روی مژگان شستم
بهشتی روی من چون پرده از رخسار بگشاید مرا بر هر سر مژگان بهشتی بار بگشاید نسیم آشنا روی بهشتم می فریبد دل مبادا غنچه چشمم درین گلزار بگشاید مروت بین که حسن دوست نومیدش نگرداند نظر ...
جانا به غم تو زندگانی کردم غمهای ترا همدم جانی کردم تا گرد من از کوی تو نتواند رفت جان در سر کار ناتوانی کردم
هنوز شعله فشانست آه حسرت ما هنوز غرقه به خونست چشم عشرت ما به دور حسن تو چندان مریض دارد عشق که مرگ را نشود فرصت عیادت ما
آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست سجاده به دوشند و می ناب به دست بتخانه و کعبه پیششان یک رنگ است دیدار پرستند نه دیوارپرست
امشب نگهم را نفس بازپسین است فرداست که یک یک مژه تابوت نگاه است
در زمان شه والاگهر عرش سریر شاه عباس شهنشاه سپهر استعداد بنده شاه جهان خواجه محمد میرک ساخت این روضه درین گلشن فردوس نهاد زد قلم ثانی جنت رقم تاریخش گلشن خلد سر خود به قلم جایزه دا...
خنده زد گلهای رنگارنگ شرمم بر عذار گلستانم را مبارک باد فیض نوبهار هر سر مویم کلید قفل محنت خانه ایست غم مرا بهر گشاد خویش دارد بی قرار از بن هر موی من طوفان شرمی موج زد کس چو من ه...
مراد ما ز مادر بر سر خشت عدم آید وجود عشرت ما با عدم از یک شکم آید اگر تسبیح سازد زاهد از خاک شهیدانش به جای نام ایزد بر زبانش یاصنم آید همه عمرم به مردن صرف شد کاین جان غم روزی دل...
چندان که ز حسن خودپرستی دیدم از عشق فروتنی و پستی دیدم گویند که چشم دوست مست است ولیک من چشم ندیدم همه مستی دیدم
دل از ولایت غم بار بسته می آید چو موج بر سر طوفان نشسته می آید کسی که لب به سراغی نسوخت کی داند که کار بال ز پای شکسته می آید بیا به طور و همه گوش شو که شاهد حسن ز ناله ارنی پرده ب...
هرچند که در باغ تو بی برگ و برم چون شاخ بریده بی نوای ثمرم در شهر محبت تو این بس هنرم کز بهر جمال عفوت آیینه گرم
دیدی که چو بخت یار برگردید چون دید که روزگار برگردید هر خنده که بر گلم بهار افشاند پی بر پی نوبهار برگردید هر ناله که از دل فگار آمد هم سوی دل فگار برگردید هر نغمه که زنده داشت گوش...
در دیده ز اشک نوبهاری دارم در سینه ز داغ لاله زاری دارم لب پر شکر از ناله زاری دارم در آینه با خود سروکاری دارم
دیده امشب همه شب خواب پریشان می دید از جگر تا مژه صد کشور ویران می دید کشتی خود به فسون بر خس مژگان می بست لنگر حوصله را موجه طوفان می دید خویش را گلبن اندوه تصور می کرد بس که گلدس...
کو دست که دامن حضوری گیرم وز خلد به عاریت سروری گیرم چون تاب تماشای گلم نیست ز خار جانی دهم و جلوه طوری گیرم
کسی در این چمن اسرار رنگ و بو فهمید که شوخ چشمی مرغان هرزه گو فهمید برو مسیح و بیاسا که سر داغ مرا کسی که لاله این باغ شد نکو فهمید کند چو دایره سر در سجود پا فرموش کسی که قیمت یک ...