شمارهٔ ۱
مزن شانه به زلف پرشکن را مپوش از سنبل تر یاسمن را دل فایز وطن دارد در آن زلف مکن دور از وطن اهل وطن را
۴۱۵ شعر از فایز
مزن شانه به زلف پرشکن را مپوش از سنبل تر یاسمن را دل فایز وطن دارد در آن زلف مکن دور از وطن اهل وطن را
بگو آن قاصد نیکو لقا را ببر بر دوستان پیغام ما را همان ساعت که دیدی یار فایز به خاطر آوری این بینوا را
زمن گشتی جدا ای سرو آزاد نبودم یک زمانی بی تو دلشاد چه کردم ای مه فایز که هرگز نه یادم کردی و نه رفتی از یاد
بیا تا برگ گل نارفته بر باد گلی چینیم و بنشینیم دلشاد بت فایز مکن تاخیر چندان که تعجیل است عمر آدمیزاد
مرا تا دل به تن تسلیم کردند همی مهر بتان تعلیم کردند دل فایز بتان بردند یغما ببردند و به هم تقسیم کردند