شمارهٔ ۱
به ما هجرت چو رستم در عتابست چو توران ملک صبرم زان خرابست رقیب گرسیوز و فایز سیاوش فرنگیس عشق و دل افراسیابست
۲۷ شعر از فایز
به ما هجرت چو رستم در عتابست چو توران ملک صبرم زان خرابست رقیب گرسیوز و فایز سیاوش فرنگیس عشق و دل افراسیابست
به دل گفتم مکن این قدر فریاد که اندر خرمن صبر آتش افتاد بسوزم شمع سان فایز سراپا گهی کآن چشم شهلا آورم یاد
سحرگاهان که شبنم بر گل افتد ز نو شور و فغان در بلبل افتد سحر فایز به یاد نو گل خویش به جانش صد هزاران غلغل افتد
به زیر ابر گیسو گردن یار نمایان چون شفق اندر شب تار نماید در بر چشمان فایز که زاغی برگ گل دارد به منقار
سحر کردم سوال از زلف دلبر که تو خوشبوتری یا مشک عنبر بگفتا فایزا می رنجم از تو مرا با مشک می سازی برابر