شمارهٔ ۳۶
فیاض لاهیجینکرد ناخن تدبیر اثر دل ما را
مگر خدنگ تو بگشاید این معما را
فراخ عیشی موجم ز رشک می سوزد
که تنگ در بغل آورده است دریا را
فروختیم به یک تار زلف او دل و دین
اگر به هم نزند زلف یار سودا را
چه گونه نشکندم دل که زهر غمزة تو
شکست بر رخ خورشید رنگ سیما را
ملاحت شکرت شور در جهان افکند
نمک نکرده کسی جز لب تو حلوا را
به چشم باختنش وصل یوسف ارزانی
که برده است درین باختن زلیخا را
ز دیده بی تو نگه را فکند از آن فیاض
که بی رخت نتوان دید چشم بینا را
