شمارهٔ ۵۸
فیاض لاهیجیبیا ساقی و آتش در زن این زهد ریایی را
چو زاهد تا به کی سازم بت خود پارسایی را
به کاه عشق کوهی برنیاید زور بازو بین
که چون با ناتوانی می کند خیبر گشایی را
سبک پروازتر در اوج همت هر که فارغ تر
به جای بال و پر دارند مردان بی نوایی را
به لاف دانش از کشف حقایق عقل می نازد
گلی بر سر به است از صد گلستان روستایی را
به استغنا ز مردم دست مزد عشوه می خواهد
به نام پادشاهی می کند زاهد گدایی را
نجات عشق در سرگشتگی باشد نمی داند
درین دریا به جز باد مخالف ناخدایی را
به تن بی جاست نام آدمیت کار جان دارد
زنی آوازه و باشد نفس در رنج نایی را
ترا گر شیوه غیر از بندگی باشد خدا داند
که بر ذات تو تهمت می توان کردن خدایی را
نزاکت چون شکر فیاض جوشد از نی کلکم
رسانیدم به جای نازکی نازک ادایی را
