شمارهٔ ۵۹
فیاض لاهیجیجدا از دوستان در مرگ می بینم رهایی را
براندازد خدا بنیاد ایام جدایی را
درین کشور رواج س ست عهدی از تو پیدا شد
به نام خویش کردی سکه نقد بیوفایی را
دم سرد غرض گویان ز صرصر باج می گیرد
خدا روشن نگهدارد چراغ آشنایی را
تو خود پامال کردی لیک ترسم تا ابد ماند
ز خونم تهمتی در گردن آن دست حنایی را
به آسانی نیاید شاهد عصمت در آغوشم
دو عالم داده ام کابین عروس پارسایی را
بلا باشد بلا شهرت گرت در دیده جا سازند
از آن بر توتیایی برگزیدم خاک پایی را
بدین زودی عجب گر وصل او گردد نصیب من
که من از راه دوری دیده ام این آشنایی را
نمی سازی به من تنها نیاید خود وفا از تو
نگهدار از برای دیگران هم بی وفایی را
خدا روزی کند فیاض چندی صحبت صایب
که بستانیم از هم داد ایام جدایی را
