شمارهٔ ۱۱۹
فیاض لاهیجیمگر از عشق نگاری به دلش تأثیرست
که گل عارض او دست زد تغییرست
ای بت از قامت خم دیدة عاشق حذری
این کمانی ست که آه سحر او را تیرست
رام شد تا دل دیوانه به او دانستم
که سر زلف تو از سلسلة زنجیرست
عاشقان خم ابروش خطرها دارند
راه این قافله دایم به دم شمشیرست
غیر فیاض کس از وی نکند سر بیرون
خواب بختم که پریشان شدة تعبیرست
