شمارهٔ ۱۵۴
فیاض لاهیجیتا به رخسار تو زلف مشک فام افتاده است
من که باشم آفتاب اینجا به دام افتاده است
خم به خم زلف دراز و چین به چین ابروی ناز
هر کجا دل می رود صد حلقه دام افتاده است
ای که نام نیک داری آرزو در کوی عشق
رو که تشت آفتاب اینجا ز بام افتاده است
گو خرد سررشتة تدبیرها بر هم متاب
کار و بار بی قراران از نظام افتاده است
رخصت نظاره ارزان گشت پنداری که باز
چشم مست او به فکر قتل عام افتاده است
سوختم سر تا به پا از آتش عشق و هنوز
در دلم داغ تمنای تو خام افتاده است
باده را فیاض هرگز اینقدر تابش نبود
عکس رخسارش مگر امشب به جام افتاده است
