شمارهٔ ۳۱۷
فیاض لاهیجیناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسد
گوش اینجا کی به داد نالة دل میرسد
جذبة محمل نشین گر تن به سستی در دهد
شوق بی طاقت کجا در گرد محمل میرسد
تا نباشد گرمی اشکم شراب نارس است
بادة خون جگر از آتش دل میرسد
گر به قتلم راضیی اندیشة تاوان مکن
خون عاشق گردیت دارد به قاتل میرسد
در فسون فیاض هر دم کاروان در کاروان
چشم مستش را خراج از چین و بابل میرسد
