شمارهٔ ۳۴۳
فیاض لاهیجیبیوفا و بد و بیدادگرت ساخته اند
خوب بودی و دگر خوبترت ساخته اند
رحم اگر بر دل زارم نکنی جرم تو نیست
که ز حال دل من بی خبرت ساخته اند
دی به از هر به و امروز ز هر بد بترم
چه توان کرد چنین در نظرت ساخته اند
به چه رنگ از تو شکبید دل بی طاقت من
تو که هر لحظه به رنگ دگرت ساخته اند
چون ز غیرت نگدازیم که این بلهوسان
راه چون مور به تنگ شکرت ساخته اند
دور از آغوش رقیبان نشوی پنداری
دست این طایفه را در کمرت ساخته اند
راز من هم ز زبان تو به من می گویند
این حریفان که چنین پرده درت ساخته اند
از سموم نفس بلهوسان می ترسم
که سراپای چو گلبرگ ترت ساخته اند
این لطافت که تو داری و صفایی که تراست
از نسیم گل و آب گهرت ساخته اند
ناز بر تخت کی و مملکت جم دارند
بیدلان تو که با خاک درت ساخته اند
خبر از خویش نداری به چه کاری فیاض
چه دمیدند که بی پا و سرت ساخته اند
