شمارهٔ ۳۶۳
فیاض لاهیجیگر آتش تو چو شمع استخوانم آب کند
عجب که رشتة عمر مرا به تاب کند
همیشه جوهر تیغ تو همچو مرغابی
برای صید دلم دانه ای در آب کند
به حیله چشم تو خود را به خواب می دارد
بدین فسانه مگر صید را به خواب کند
فلک به نسخة تقدیر سال ها گردید
که بهر من همه روز بد انتخاب کند
به دور خود رخ آن مه ز مشک تر فیاض
خطی کشیده که تسخیر آفتاب کند
