شمارهٔ ۵۱۰
فیاض لاهیجیهر تار مژگانم بود موجی و عمان در بغل
هر قطرة اشکم بود نوحی و طوفان در بغل
خوش مضطرب می آید از کوی تو باد صبحدم
دارد مگر بویی از آن زلف پریشان در بغل
هر شب چو گل چاک افکنم در جیب و روز از بیم کس
چون غنچه پنهان می کنم چاک گریبان در بغل
گل با نسیم کوی تو از پوست می آید برون
یعنی که نتوان داشتن بوی تو پنهان در بغل
گر با شکوه حسن خود جا در دل فیاض کرد
نبود عجب هر قطره را چون هست عمان در بغل
