شمارهٔ ۵۳۴
فیاض لاهیجیبه کوی عشق در پیری چنان از پای افتادم
که تا روز قیامت برنخواهد خاست فریادم
چو من بی حاصلی آخر به کام عشق می آید
نبودی عشق از بهر چه می کردند ایجادم
هوس را پایه بر کامست زان سست است دیوارش
چو عشقم پی به ناکامی است زان سخت است بنیادم
نزاکت پرور آغوش لطفم آفتاب من
به یک تابش توان چون شبنم گل داد بر بادم
ز گمنامی برنجم گر وفا پر می برد نامم
به بیقدری بنازم گر جفا کم می کند یادم
غبار جبهه سایی نیست رخسار نیازم را
باین لب تشنگی ها نازپروردست شمشادم
مرید عشق و پیر عقل اگر باشم عجب نبود
که خاک راه استرشاد و آبروی ارشادم
نشان نادادن کامست مقبولان این در را
چه گویم شکر این طالع که نشنیدند فریادم
مرادات دو عالم را دو عالم شکر می باید
به شکر نامرادی مختصر کردند اورادم
وفا خاصیتی دارد که بی خواهش نیازارد
