شمارهٔ ۵۷۱
فیاض لاهیجیز بس سرگرم شوقم پای کم از سر نمی دانم
مغیلان بهر راحت بهتر از بستر نمی دانم
مسبب کاردار و گردش ایام اسبابست
رخ آیینه را ممنون خاکستر نمی دانم
مرا این رتبه بس در فضل معراج ترقی ها
که از خود هیچ کس را در جهان کمتر نمی دانم
مرا از بزم او مانع همین تقصیر خدمت بس
چو خجلت بست ره دیوار را از در نمی دانم
تو دایم بد نخواهی کر و ناید جز بدی از من
من از دانش همین دانسته ام دیگر نمی دانم
درین گلشن دمی از جلوة پرواز ننشینم
قفس رم خورده ام آرام بال و پر نمی دانم
من آن آشفته روز و روزگارم در جهان فیاض
که خورشیدی به جز داغ جنون بر سر نمی دانم
