شمارهٔ ۵۷۳
فیاض لاهیجیز دانش مرا بس که نام تو دانم
سوادم همین بس که نام تو خوانم
چرا نالم از ضعف آن قوتم بس
که آهی به عمری به پایان رسانم
جز آه شرربار حسرت ثمر کو
نهالی که در عرصة دل نشانم
مراد دو عالم اگر در کف آید
کف خاک نبود که بر سر فشانم
به آن بی نشان کوی کس ره نبردست
عبث قاصد اشک را می دوانم
به گرد سواران نخواهم رسیدن
درین دشت گلگون چه بر می جهانم
چه پرسی ز من حال فیاض بیدل
تو دادی به صحرا سرش من چه دانم
