شمارهٔ ۵۹۵
فیاض لاهیجیز چشمان تو راز خویش را بنهفته می خواهم
بسی ترسیده ام این فتنه ها را خفته می خواهم
ز بد گویی دشمن راز دل پوشیده می دارم
ز دم سردی دی این غنچه را نشکفته می خواهم
ز مژگان قطره های اشک را در دیده می دزدم
زرشک این گوهر شاداب را ناسفته می خواهم
سر زلفی پریشان کن که همچون روزگار خود
دو روزی خاطر ایام را آشفته می خواهم
زبان چون غنچة سوسن به هم پیچیده ام فیاض
مگر درد دل ناگفتنی را گفته می خواهم
