شمارهٔ ۶۵۳
فیاض لاهیجیگر نه ابراهیم عهد خود بود جانان من
چون کند جا در دل چون آتش سوزان من
از ازل کردند در خونریزی من اتفاق
خنجرش را آشنایی هاست با مژگان من
درهم از همچشمی بخت سیاه عاشقست
نیست بی باعث پریشان طرة جانان من
گر فدا کردم به راهت دین و ایمان را چه غم
دین و ایمانم تویی دین من و ایمان من
گر چنین فیاض از مژگان تراود سیل خون
می شود رسوای عالم حسرت پنهان من
