شمارهٔ ۶۸۸
فیاض لاهیجیعهدم همه جا عهد شکن بلکه تو باشی
زخمم همه تن مرهم من بلکه تو باشی
مشکل که برد دل ز کسی پیچش مویی
در طرة آشفته شکن بلکه تو باشی
در هر گذر از دست تو فریاد برآرم
هر کس که کند گوش به من بلکه تو باشی
من هیچ ندارم که توان گفت که آنی
جانی که ندارم به بدن بلکه تو باشی
در سرو و گل و یاسمن آن نور ندیدم
هنگامة مرغان چمن بلکه تو باشی
غارتگری هوش ز هر جرعه نیاید
صاف قدح و دردی دن بلکه تو باشی
فیاض چو خواهد سخنی واکشد از من
لب می گزم از شرم سخن بلکه تو باشی
