شمارهٔ ۶ - قصیدهٔ ترجیع در عشق
فیاض لاهیجیبازم سر زلف چون کمندی
از هر سویی نهاد بندی
صد کاسة زهر در گلو ریخت
بازم لب لعل نوشخندی
بر آتش آه سرکشم سوخت
اقبال ستاره ام سپندی
آشوب نگاه جادوی تاخت
بر عرصة طاقتم سمندی
از پیچش تار زلفی آمد
بر مهرة دل مرا گزندی
کم سنگ ترم نموده کاهش
از پیکر صورت پرندی
پیروزترم گرفته خواهش
از پشه به چنگ فیل بندی
چون قافیه تنگ گشت کارم
از مصرع قامت بلندی
با دستگهی که ناز دارد
چون دسترسم به کام دل نیست
می کوشم و کوششم به جا نیست
می گریم و گریه ام روا نیست
تأثیر چه سان کند در آن دل
این خاصیتی که با دعا نیست
کز عشق ویم به سینه جا نیست
او از دل و دل ازو جدا نیست
در دل ز توام بگو چه ها نیست
لیکن چو یکی از آن روا نیست
تسبیح به دست و پا درافتاد
هم بال شکست و هم پر افتاد
چون پرده ز کار من برافتاد
با او چو نمی توان درافتاد
عیشم تلخ است از آنکه هرگز
با لعل تو غنچه را چه یارا
در عشق تو دل چون مرغ بسمل
کاین شغل نمی رسد به انجام
من بعد بر آن سرم که ناکام
هر عیش که با تو کرده ام خرج
بی گریه چو طفل کم کنم خواب
بی ناله چو شیشه کم زنم دم
بر روی تو خوی عقیق فام است
زآنروی که نکته ایست باریک
با عشق تو قرب و بعد یکسان
با آن که در آب دیده ام غرق
زلف تو به روز من نشسته است
خواهم که به گوشه ای ازین پس
این سنگم بس که در ترازوست
چون غنچه نیم که توی بر توست
چون شیشه حجاب مغز من پوست
عیش است که عیش ها غم اوست
این بازی ها که با سرم کرد
با آنکه فزون ترم ز خورشید
من هم چو تو چاره ای ندارم
خورشید به ذره ای حساب است
هان زین میدان چو گوی برخیز
زین پیش که گوییم به ناکام
خواهم که دهد به وجه دلخواه
شمارهٔ ۶ - قصیدهٔ ترجیع در عشق - فیاض لاهیجی | ناهید