بخش ۱
چو دارا به دل سوک داراب داشت به خورشید تاج مهی برفراشت یکی مرد بد تیز و برنا و تند شده با زبان و دلش تیغ کند چو بنشست برگاه گفت ای سران سرافراز گردان و کنداوران سری را نخواهم که اف
۱۰ شعر از ابوالقاسم فردوسی
چو دارا به دل سوک داراب داشت به خورشید تاج مهی برفراشت یکی مرد بد تیز و برنا و تند شده با زبان و دلش تیغ کند چو بنشست برگاه گفت ای سران سرافراز گردان و کنداوران سری را نخواهم که اف
ز کرمان کس آمد سوی اصفهان به جایی که بودند ز ایران مهان به نزدیک پوشیده رویان شاه بیامد یکی مرد با دستگاه بدیشان درود سکندر ببرد همه کار دارا بر ایشان شمرد چنین گفت کز مرگ شاهان دا
بمرد اندران چند گه فیلقوس به روم اندرون بود یک چند بوس سکندر به تخت نیا برنشست بهی جست و دست بدی را ببست یکی نامداری بد آنگه به روم کزو شاد بد آن همه مرز و بوم حکیمی که بد ارسطالیس
سکندر چو بشنید کامد سپاه پذیره شدن را بپیمود راه میان دو لشکر دو فرسنگ ماند سکندر گرانمایگان را بخواند چو سیر آمد از گفته رهنمای چنین گفت کاکنون جزین نیست رای که من چون فرستاده ای
چو خورشید برزد سر از کوه و راغ زمین شد به کردار زرین چراغ جهاندار دارا سپه برگرفت جهان چادر قیر بر سرگرفت بیاورد لشکر ز رود فرات به هامون سپه بیش بود از نبات سکندر چو بشنید کامد سپ
چو دارا ز پیش سکندر برفت به هر سو سواران فرستاد تفت از ایران سران و مهان را بخواند درم داد و روزی دهان را بخواند سر ماه را لشکر آباد کرد سر نامداران پر از باد کرد دگر باره از آب زا
سکندر چو از کارش آگاه شد که دارا به تخت افسر ماه شد سپه برگرفت از عراق و براند به رومی همی نام یزدان بخواند سپه را میان و کرانه نبود همان بخت دارا جوانه نبود پذیره شدن را بیاراست ش
دبیر جهاندیده را پیش خواند بیاورد نزدیک گاهش نشاند یکی نامه بنوشت با داغ و درد دو دیده پر از خون و رخ لاژورد ز دارای داراب بن اردشیر سوی قیصر اسکندر شهرگیر نخست آفرین کرد بر کردگار
چو آن پاسخ نامه دارا بخواند ز کار جهان در شگفتی بماند سرانجام گفت این ز کشتن بتر که من پیش رومی ببندم کمر ستودان مرا بهتر آید ز ننگ یکی داستان زد برین مرد سنگ که گر آب دریا بخواهد
به نزدیک اسکندر آمد وزیر که ای شاه پیروز و دانش پذیر بکشتیم دشمنت را ناگهان سرآمد برو تاج و تخت مهان چو بشنید گفتار جانوشیار سکندر چنین گفت با ماهیار که دشمن که افگندی اکنون کجاست