بخش ۱
جهانجوی چون شد سرافراز و گرد سپه را بدشمن نشاید سپرد سرشک اندر آید بمژگان ز رشک سرشکی که درمان نداند پزشک کسی کز نژاد بزرگان بود به بیشی بماند سترگ آن بود چو بی کام دل بنده باید بد
۲۵ شعر از ابوالقاسم فردوسی
جهانجوی چون شد سرافراز و گرد سپه را بدشمن نشاید سپرد سرشک اندر آید بمژگان ز رشک سرشکی که درمان نداند پزشک کسی کز نژاد بزرگان بود به بیشی بماند سترگ آن بود چو بی کام دل بنده باید بد
تخوار سراینده گفت آن زمان که آمد بر کوه کوهی دمان سپهدار طوسست کامد بجنگ نتابی تو با کار دیده نهنگ برو تا در دژ ببندیم سخت ببینیم تا چیست فرجام بخت چو فرزند و داماد او را برزم تبه
فرود جوان را دژ آباد بود بدژ درپرستنده هفتاد بود همه ماهرویان بباره بدند چو دیبای چینی نظاره بدند ازان بازگشتن فرود جوان ازیشان همی بود تیره روان چنین گفت با شاهزاده تخوار که گر جس
همی گفت و جوشن همی بست گرم همی بر تنش بر بدرید چرم نشست از بر اژدهای دژم خرامان بیامد براه چرم فرود سیاوش چو او را بدید یکی باد سرد از جگر برکشید همی گفت کین لشکر رزمساز ندانند راه
چنین گفت شاه جوان با تخوار که آمد بنوی یکی نامدار نگه کن ببین تا ورا نام چیست بدین مرد جنگی که خواهد گریست بخسرو تخوار سراینده گفت که این را ز ایران کسی نیست جفت که فرزند گیوست مرد