بخش ۱
ازان پس چنین کرد کاووس رای که در پادشاهی بجنبد ز جای از ایران بشد تا به توران و چین گذر کرد ازان پس به مکران زمین ز مکران شد آراسته تا زره میانها ندید ایچ رنج از گره پذیرفت هر مهتر
۱۲ شعر از ابوالقاسم فردوسی
ازان پس چنین کرد کاووس رای که در پادشاهی بجنبد ز جای از ایران بشد تا به توران و چین گذر کرد ازان پس به مکران زمین ز مکران شد آراسته تا زره میانها ندید ایچ رنج از گره پذیرفت هر مهتر
چه گفت آن سراینده مرد دلیر که ناگه برآویخت با نره شیر که گر نام مردی بجویی همی رخ تیغ هندی بشویی همی ز بدها نبایدت پرهیز کرد که پیش آیدت روز ننگ و نبرد زمانه چو آمد بتنگی فراز هم ا
چنین گفت پس گیو با پهلوان که ای نازش شهریار و گوان شوم ره بگیرم به افراسیاب نمانم که آید بدین روی آب سر پل بگیرم بدان بدگمان بدارمش ازان سوی پل یک زمان بدان تا بپوشند گردان سلیح که
تهمتن برانگیخت رخش از شتاب پس پشت جنگ آور افراسیاب چنین گفت با رخش کای نیک یار مکن سستی اندر گه کارزار که من شاه را بر تو بی جان کنم به خون سنگ را رنگ مرجان کنم چنان گرم شد رخش آتش
ازان پس به کاووس گوینده گفت که او دختری دارد اندر نهفت که از سرو بالاش زیباترست ز مشک سیه بر سرش افسرست به بالا بلند و به گیسو کمند زبانش چو خنجر لبانش چو قند بهشتیست آراسته پرنگار
غمی بد دل شاه هاماوران ز هرگونه ای چاره جست اندران چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه فرستاده آمد به نزدیک شاه که گر شاه بیند که مهمان خویش بیاید خرامان به ایوان خویش شود شهر هاماوران ارجم