بخش ۱ - پادشاهی جمشید هفتصد سال بود
گرانمایه جمشید فرزند او کمر بست یک دل پر از پند او برآمد بر آن تخت فرخ پدر به رسم کیان بر سرش تاج زر کمر بست با فر شاهنشهی جهان گشت سرتاسر او را رهی زمانه بر آسود از داوری به فرمان
۴ شعر از ابوالقاسم فردوسی
گرانمایه جمشید فرزند او کمر بست یک دل پر از پند او برآمد بر آن تخت فرخ پدر به رسم کیان بر سرش تاج زر کمر بست با فر شاهنشهی جهان گشت سرتاسر او را رهی زمانه بر آسود از داوری به فرمان
یکی مرد بود اندر آن روزگار ز دشت سواران نیزه گذار گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد ز ترس جهاندار با باد سرد که مرداس نام گرانمایه بود به داد و دهش برترین پایه بود مر او را ز دوشیدنی چا
چو ابلیس پیوسته دید آن سخن یکی بند بد را نو افگند بن بدو گفت گر سوی من تافتی ز گیتی همه کام دل یافتی اگر همچنین نیز پیمان کنی نپیچی ز گفتار و فرمان کنی جهان سربه سر پادشاهی تو راست
از آن پس برآمد ز ایران خروش پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش سیه گشت رخشنده روز سپید گسستند پیوند از جمشید بر او تیره شد فره ایزدی به کژی گرایید و نابخردی پدید آمد از هر سویی خسروی یک