بخش ۶ - ابوالقاسم فردوسی | ناهیدبرآمد برین روزگار دراز
زمانه به دل در همی داشت راز
فریدون فرزانه شد سالخورد
به باغ بهار اندر آورد گرد
برین گونه گردد سراسر سخن
شود سست نیرو چو گردد کهن
چو آمد به کاراندرون تیرگی
گرفتند پرمایگان خیرگی
بجنبید مر سلم را دل ز جای
دگرگونه تر شد به آیین و رای
دلش گشت غرقه به آزاندرون
به اندیشه بنشست با رهنمون
نبودش پسندیده بخش پدر
که داد او به کهتر پسر تخت زر
به دل پر ز کین شد به رخ پر ز چین
فرسته فرستاد زی شاه چین
بدان ای شهنشاه ترکان و چین
ز نیکی زیان کرده گویی پسند
منش پست و بالا چو سرو بلند
کنون بشنو ازمن یکی داستان
کزین گونه نشنیدی از باستان
یکی کهتر از ما برآمد به بخت
اگر مهترم من به سال و خرد
زمانه به مهر من اندر خورد
گذشته ز من تاج و تخت و کلاه
نزیبد مگر بر تو ای پادشاه
کزین سان پدر کرد بر ما ستم
چو ایران و دشت یلان و یمن
به ایرج دهد روم و خاور به من
سپارد ترا مرز ترکان و چین
که از تو سپهدار ایران زمین
بدین بخشش اندر مرا پای نیست
به مغز پدر اندرون رای نیست
بیامد به نزدیک توران خدای
به خوبی شنیده همه یاد کرد
چو این راز بشنید تور دلیر
چنین داد پاسخ که با شهریار
بگو این سخن هم چنین یاد دار
که ما را به گاه جوانی پدر
بدین گونه بفریفت ای دادگر
درختیست این خود نشانده بدست
کجا آب او خون و برگش کبست
ترا با من اکنون بدین گفت گوی
زدن رای هشیار و کردن نگاه
زبان آوری چرب گوی از میان
نشاید درنگ اندرین کار هیچ
فرستاده چون پاسخ آورد باز
برهنه شد آن روی پوشیده راز
برفت این برادر ز روم آن ز چین
به زهر اندر آمیخته انگبین
رسیدند پس یک به دیگر فراز
سخن گوی و بینادل و یادگیر
ز بیگانه پردخته کردند جای
سخن سلم پیوند کرد از نخست
نباید که یابد ترا باد و گرد
چو آیی به کاخ فریدون فرود
نخستین ز هر دو پسر ده درود
پس آنگه بگویش که ترس خدای
بباید که باشد به هر دو سرای
جوان را بود روز پیری امید
چه سازی درنگ اندرین جای تنگ
که شد تنگ بر تو سرای درنگ
ز تابنده خورشید تا تیره خاک
همه بآرزو ساختی رسم و راه
نکردی به فرمان یزدان نگاه
سه فرزند بودت خردمند و گرد
یکی را به ابر اندر افراختی
نه ما زو به مام و پدر کمتریم
نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم
اگر تاج از آن تارک بی بها
شود دور و یابد جهان زو رها
سپاری بدو گوشه ای از جهان
نشیند چو ما از تو خسته نهان
و گرنه سواران ترکان و چین
هم از روم گردان جوینده کین
از ایران و ایرج برآرم دمار
زمین را ببوسید و بنمود پشت
بر آنسان به زین اندر آورد پای
که از باد آتش بجنبد ز جای
به درگاه شاه آفریدون رسید
به ابر اندر آورده بالای او
نشسته به در بر گرانمایگان
به پرده درون جای پرمایگان
به یک دست بربسته شیر و پلنگ
به دست دگر ژنده پیلان جنگ
ز چندان گرانمایه گرد دلیر
سپهریست پنداشت ایوان به جای
گران لشگری گرد او بر به پای
که آمد فرستاده ای نزد شاه
چو چشمش به روی فریدون رسید
همه دیده و دل پر از شاه دید
به بالای سرو و چو خورشید روی
دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم
کیانی زبان پر ز گفتار نرم
نشاندش هم آنگه فریدون ز پای
که هستند شادان دل و تن درست
دگر گفت کز راه دور و دراز
شدی رنجه اندر نشیب و فراز
فرستاده گفت ای گرانمایه شاه
ز هر کس که پرسی به کام تواند
همه پاک زنده به نام تواند
فرستنده پر خشم و من بیگناه
شنیده سخن سر به سر کرد یاد
چو بشنید مغزش برآمد به جوش
فرستاده را گفت کای هوشیار
بباید ترا پوزش اکنون به کار
که من چشم از ایشان چنین داشتم
بگوی آن دو ناپاک بیهوده را
درود از شما خود بدین سان سزید
ز پند من ار مغزتان شد تهی
ندارید شرم و نه بیم از خدای
چو سرو سهی قد و چون ماه روی
نشد پست و گردان بجایست نوز
خماند شما را هم این روزگار
نماند برین گونه بس پایدار
بدان برترین نام یزدان پاک
به رخشنده خورشید و بر تیره خاک
به تخت و کلاه و به ناهید و ماه
که من بد نکردم شما را نگاه
به کژی نه سر بود پیدا نه بن
همه ترس یزدان بد اندر میان
شما را کنون گر دل از راه من
چنین از شما کرد خواهد پسند
یکی داستان گویم ار بشنوید
همان بر که کارید خود بدروید
جزین است جاوید ما را سرای
بترسم که در چنگ این اژدها
روان یابد از کالبدتان رها
مرا خود ز گیتی گه رفتن است
نه هنگام تندی و آشفتن است
ولیکن چنین گوید آن سالخورد
که بودش سه فرزند آزاد مرد
که چون آز گردد ز دلها تهی
چه آن خاک و آن تاج شاهنشهی
کسی کو برادر فروشد به خاک
سزد گر نخوانندش از آب پاک
جهان چون شما دید و بیند بسی
کزین هر چه دانید از کردگار
زمین را ببوسید و برگاشت روی
که گفتی که با باد انباز گشت