بخش ۴ - ابوالقاسم فردوسی | ناهیدبدین داستان نیز شب برگذشت
سپهر از بر کوه تیره بگشت
نشست از بر تخت سودابه شاد
ز یاقوت و زر افسری برنهاد
همه دختران را بر خویش خواند
بیآراست و بر تخت زرین نشاند
چنین گفت با هیربد ماه روی
کز ایدر برو با سیاوش بگوی
که باید که رنجه کنی پای خویش
نمایی مرا سرو بالای خویش
بشد هیربد با سیاووش گفت
برآورد پوشیده راز از نهفت
خرامان بیامد سیاوش برش
بدید آن نشست و سر و افسرش
به پیشش بتان نوآیین به پای
تو گفتی بهشت است کاخ و سرای
فرود آمد از تخت و شد پیش اوی
به گوهر بیاراسته روی و موی
ز پیشش بکش کرده سودابه دست
بتان را به شاه نوآیین نمود
بدو گفت بنگر بدین تخت و گاه
که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز
کسی کت خوش آید ازیشان بگوی
نگه کن بدیدار و بالای اوی
سیاوش چو چشم اندکی برگماشت
ازیشان یکی چشم ازو برنداشت
همه یک به دیگر بگفتند ماه
برفتند هر یک سوی تخت خویش
ژکان و شمارنده بر بخت خویش
چو ایشان برفتند سودابه گفت
که چندین چه داری سخن در نهفت
نگویی مرا تا مراد تو چیست
که بر چهر تو فر چهر پریست
هر آن کس که از دور بیند ترا
نگه کن که با تو که اندر خورد
سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد
به آید که از دشمنان زن کنم
که از پیش با شاه ایران چه کرد
پر از بند سودابه کاو دخت اوست
نخواهد همی دوده را مغز و پوست
به پاسخ سیاوش چو بگشاد لب
پری چهره برداشت از رخ قصب
گر ایدون که بینند بر گاه نو
نباشد شگفت ار شود ماه خوار
تو خورشید داری خود اندر کنار
کسی کاو چو من دید بر تخت عاج
ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج
نباشد شگفت ار به مه ننگرد
کسی را به خوبی به کس نشمرد
اگر با من اکنون تو پیمان کنی
کنم چون پرستار پیشت به پای
به سوگند پیمان کن اکنون یکی
چو بیرون شود زین جهان شهریار
تو خواهی بدن زو مرا یادگار
نمانی که آید به من بر گزند
من اینک به پیش تو استاده ام
تن و جان شیرین ترا داده ام
ز من هرچ خواهی همه کام تو
سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک
بداد و نبود آگه از شرم و باک
رخان سیاوش چو گل شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو
وگر سرد گویم بدین شوخ چشم
همان به که با او به آواز نرم
سخن گویم و دارمش چرب و گرم
سیاوش ازان پس به سودابه گفت
که اندر جهان خود تراکیست جفت
نشایی به گیتی به جز شاه را
کنون دخترت بس که باشد مرا
نشاید به جز او که باشد مرا
برین باش و با شاه ایران بگوی
نگه کن که پاسخ چه یابی ازوی
بخواهم من او را و پیمان کنم
زبان را به نزدت گروگان کنم
که تا او نگردد به بالای من
و دیگر که پرسیدی از چهر من
چنان آفرید ای نگارین ز پیش
تو این راز مگشای و با کس مگوی
مرا جز نهفتن همان نیست روی
من ایدون گمانم که تو مادری
بگفت این و غمگین برون شد به در
چو کاووس کی در شبستان رسید
نگه کرد سودابه او را بدید
بر شاه شد زان سخن مژده داد
چنان بود ایوان ز بس خوب چهر
که گفتی همی بارد از ماه مهر
چنان شاد شد زان سخن شهریار
که ماه آمدش گفتی اندر کنار
همان یاره و تاج و انگشتری
همان طوق و هم تخت گنداوری
نگه کرد سودابه خیره بماند
به اندیشه افسون فراوان بخواند
که گر او نیاید به فرمان من
بد و نیک و هر چاره کاندر جهان
به سر بر نهاد افسری پرنگار
سیاوخش را در بر خویش خواند
ز هر گونه با او سخنها براند
کزان سان ندیدست کس تاج و گاه
ز هر چیز چندان که اندازه نیست
اگر بر نهی پیل باید دویست
به تو داد خواهد همی دخترم
بهانه چه داری تو از مهر من
که تا من ترا دیده ام برده ام
خروشان و جوشان و آزرده ام
برآنم که خورشید شد لاجورد
کنون هفت سال ست تا مهر من
همی خون چکاند بدین چهر من
فزون زان که دادت جهاندار شاه
بیارایمت یاره و تاج و گاه
کنم بر تو بر پادشاهی تباه
شود تیره بر روی تو چشم شاه
که از بهر دل سر دهم من به باد
تو بانوی شاهی و خورشید گاه
سزد کز تو ناید بدینسان گناه
وزان تخت برخاست با خشم و جنگ
بدو اندر آویخت سودابه چنگ
مرا خیره خواهی که رسوا کنی
به ناخن دو رخ را همی کرد چاک
فغانش ز ایوان برآمد به کوی
یکی غلغل از باغ و ایوان بخاست
پراندیشه از تخت زرین برفت
بیامد چو سودابه را دید روی
خراشیده و کاخ پر گفت و گوی
ز هر کس بپرسید و شد تنگ دل
همی ریخت آب و همی کند موی
چنین گفت کامد سیاوش به تخت
برآراست چنگ و برآویخت سخت
که جز تو نخواهم کسی را ز بن
جز اینت همی راند باید سخن
که از تست جان و دلم پر ز مهر
چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر
چنین چاک شد جامه اندر برم
پراندیشه شد زان سخن شهریار
سخن کرد هرگونه را خواستار
به دل گفت ار این راست گوید همی
بدینسان بودبند بد را کلید
خوی شرم ازین داستان گشت خون
کسی را که اندر شبستان بدند
گسی کرد و بر گاه تنها بماند
سیاووش و سودابه را پیش خواند
به هوش و خرد با سیاووش گفت
که این راز بر من نشاید نهفت
نکردی تو این بد که من کرده ام
کنون غم مرا بود و دستان ترا
کنون راستی جوی و با من بگوی
سخن بر چه سانست بنمای روی
سیاووش گفت آن کجا رفته بود
وزان در که سودابه آشفته بود
چنین گفت سودابه کاین نیست راست
که او از بتان جز تن من نخواست
بدو داد خواست آشکار و نهان
ز فرزند و ز تاج وز خواسته
بگفتم که چندین برین بر نهم
مرا گفت با خواسته کار نیست
به دختر مرا راه دیدار نیست
ترا بایدم زین میان گفت بس
نه گنجم به کارست بی تو نه کس
مرا خواست کارد به کاری به چنگ
دو دست اندر آویخت چون سنگ تنگ
جهان پیش من تنگ و تاریک بود
چنین گفت با خویشتن شهریار
که گفتار هر دو نیاید به کار
برین کار بر نیست جای شتاب
که تنگی دل آرد خرد را به خواب
نگه کرد باید بدین در نخست
گواهی دهد دل چو گردد درست
ببینم کزین دو گنهکار کیست
بدان بازجستن همی چاره جست
ز سودابه بوی می و مشک ناب
ندید از سیاوش بدان گونه بوی
غمی گشت و سودابه را خوار کرد
به دل گفت کاین را به شمشیر تیز
ز هاماوران زان پس اندیشه کرد
که آشوب خیزد پرآواز و درد
و دیگر بدانگه که در بند بود
بر او نه خویش و نه پیوند بود
پرستار سودابه بد روز و شب
که پیچید ازان درد و نگشاد لب
سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت
ببایست زو هر بد اندر گذاشت
چهارم کزو کودکان داشت خرد
غم خرد را خوار نتوان شمرد
سیاوش ازان کار بد بی گناه
بدو گفت ازین خود میندیش هیچ
هشیواری و رای و دانش بسیچ
مکن یاد این هیچ و با کس مگوی
نباید که گیرد سخن رنگ و بوی
چو دانست سودابه کاو گشت خوار
یکی چاره جست اندر آن کار زشت
پر از جادوی بود و رنگ و فسون
گران بود اندر شکم بچه داشت
همی از گرانی به سختی گذاشت
بدو راز بگشاد و زو چاره جست
کز آغاز پیمانت خواهم نخست
چو پیمان ستد چیز بسیار داد
سخن گفت ازین در مکن هیچ یاد
یکی دارویی ساز کاین بفگنی
مگر کاین همه بند و چندین دروغ
به کاووس گویم که این از منند
چنین کشته بر دست اهریمنند
مگر کین شود بر سیاوش درست
شود تیره و دور مانم ز گاه
بدو گفت زن من ترا بنده ام
بفرمان و رایت سرافگنده ام
چو شب تیره شد داروی خورد زن
دو بچه چنان چون بود دیوزاد
چه گونه بود بچه جادو نژاد
نهان کرد زن را و او خود بخفت
در ایوان پرستار چندانک بود
به نزدیک سودابه رفتند زود
بگفت آن سخن با پرستار خویش
خروشید و بفگند بر جامه تن
دو کودک بدیدند مرده به طشت
از ایوان به کیوان فغان برگذشت
چو بشنید کاووس از ایوان خروش
بلرزید در خواب و بگشاد گوش
که چون گشت بر ماه رخ روزگار
به شبگیر برخاست و آمد دژم
برانگونه سودابه را خفته دید
دو کودک بران گونه بر طشت زر
فگنده به خواری و خسته جگر
همی گفت بنگر چه کرد از بدی
به گفتار او خیره ایمن شدی
برفت و در اندیشه شد یک زمان
همی گفت کاین را چه درمان کنم
نشاید که این بر دل آسان کنم
ازان پس نگه کرد کاووس شاه
کسی را که کردی به اختر نگاه
بجست و ز ایشان بر خویش خواند
بپرسید و بر تخت زرین نشاند
بدان تا شوند آگه از کار اوی
وزان کودکان نیز بسیار گفت
همی داشت پوشیده اندر نهفت
بران کار یک هفته بگذاشتند
سرانجام گفتند کاین کی بود
به جامی که زهر افگنی می بود
نه از پشت شاه و نه زین مادرند
نه پیداست رازش درین آسمان
نه اندر زمین این شگفتی بدان
نهان داشت کاووس و باکس نگفت
همی داشت پوشیده اندر نهفت
برین کار بگذشت یک هفته نیز
ز جادو جهان را برآمد قفیز
بنالید سودابه و داد خواست
ز شاه جهاندار فریاد خواست
به زخم و به افگندن از تخت و گاه
زمان تا زمان سر ز تن بگسلم
بدو گفت ای زن تو آرام گیر
همه شهر و برزن به پای آورند
به نزدیکی اندر نشان یافتند
به خواری ببردند نزدیک شاه
به خوبی بپرسید و کردش امید
وزان پس به خواری و زخم و به بند
به پردخت از او شهریار بلند
بسی چاره جویند و افسون برند
چو خستو نیاید میانش به ار
ببرید و این دانم آیین و فر
ز شمشیر گفتند وز دار و چاه
چنین گفت جادو که من بی گناه
چه گویم بدین نامور پیشگاه
بگفتند باشاه کاین زن چه گفت
جهان آفرین داند اندر نهفت
به سودابه فرمود تا رفت پیش
که این هر دو کودک ز جادو زنند
چنین پاسخ آورد سودابه باز
که نزدیک ایشان جز اینست راز
فزونستشان زین سخن در نهفت
کجا زور دارد به هشتاد پیل
مگر دیده همواره پرخون بود
جزان کاو بفرماید اخترشناس
چه گوید سخن وز که دارد سپاس
مرا هم فزون از تو پیوند نیست
بدان گیتی افگندم این داوری
ز دیده فزون زان ببارید آب
که بردارد از رود نیل آفتاب
گسی کرد سودابه را خسته دل
چنین گفت کاندر نهان این سخن
پژوهیم تا خود چه آید به بن
ز پهلو همه موبدان را بخواند
ز سودابه چندی سخنها براند
چنین گفت موبد به شاه جهان
چو خواهی که پیدا کنی گفت وگوی
که هر چند فرزند هست ارجمند
دل شاه از اندیشه یابد گزند
پر اندیشه گشتی به دیگر کران
ز هر در سخن چون بدین گونه گشت
که بر بیگناهان نیاید گزند
جهاندار سودابه را پیش خواند
سرانجام گفت ایمن از هر دوان
نگردد مرا دل نه روشن روان
چنین پاسخ آورد سودابه پیش
که من راست گویم به گفتار خویش
که این بد بکرد و تباهی بجست
که رایت چه بیند کنون اندرین
سیاوش چنین گفت کای شهریار
که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار
ازین تنگ خوارست اگر بگذرم
کزین دو یکی گر شود نابکار
ازان پس که خواند مرا شهریار
چو فرزند و زن باشدم خون و مغز
کرا بیش بیرون شود کار نغز
همان به کزین زشت کردار دل
هیون آرد از دشت صد کاروان
هیونان به هیزم کشیدن شدند
همه شهر ایران به دیدن شدند
به صد کاروان اشتر سرخ موی
شمارش گذر کرد بر چون و چند
ز دور از دو فرسنگ هرکش بدید
چنین جست و جوی بلا را کلید
چو این داستان سر به سر بشنوی
نهادند بر دشت هیزم دو کوه
گذر بود چندان که گویی سوار
چنین بود آیین و این بود راه
وزان پس به موبد بفرمود شاه
دمیدند گفتی شب آمد به روز
نخستین دمیدن سیه شد ز دود
زبانه برآمد پس از دود زود
بران چهر خندانش گریان شدند
همی خاک نعلش برآمد به ماه
چنان چون بود رسم و ساز کفن
بدانگه که شد پیش کاووس باز
فرود آمد از باره بردش نماز
سر پر ز شرم و بهایی مراست
ور ایدونک زین کار هستم گناه
خروشی برآمد ز دشت و ز شهر
غم آمد جهان را ازان کار بهر
چو از دشت سودابه آوا شنید
برآمد به ایوان و آتش بدید
همی خواست کاو را بد آید بروی
همی بود جوشان پر از گفت و گوی
زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم
سیاوش سیه را به تندی بتاخت
یکی دشت با دیدگان پر ز خون
که تا او کی آید ز آتش برون
چو او را بدیدند برخاست غو
که گفتی سمن داشت اندر کنار
چو از کوه آتش به هامون گذشت
خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت
همی کند سودابه از خشم موی
همی ریخت آب و همی خست روی
نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک
فرود آمد از اسپ کاووس شاه
ز کردار بد پوزش اندر گرفت
بیامد بمالید رخ را به خاک
که پاکیزه تخمی و روشن روان
به ایوان خرامید و بنشست شاد
می آورد و رامشگران را بخواند
سه روز اندر آن سور می در کشید
برآشفت و سودابه را پیش خواند
که بی شرمی و بد بسی کرده ای
یکی بد نمودی به فرجام کار
که بر جان فرزند من زینهار
برین گونه بر جادویی ساختی
نیاید ترا پوزش اکنون به کار
نشاید که باشی تو اندر زمین
بدو گفت سودابه کای شهریار
مکافات این بد که بر من رسید
بفرمای و من دل نهادم برین
نبود آتش تیز با او به کین
نخواهم که داری دل از من بکین
کزین بد که این ساخت اندر نهان
چه سازم چه باشد مکافات این
که پاداش این آنکه بیجان شود
به دژخیم فرمود کاین را به کوی
ز دار اندر آویز و برتاب روی
چو سودابه را روی برگاشتند
که دل را بدین کار رنجه مدار
به من بخش سودابه را زین گناه
پذیرد مگر پند و آید به راه
همی گفت با دل که بر دست شاه
گر ایدون که سودابه گردد تباه
به فرجام کار او پشیمان شود
ز من بیند او غم چو پیچان شود
بهانه همی جست زان کار شاه
ازان پس که خون ریختن دیدمش
وزان تخت برخاست و آمد بدر
شبستان همه پیش سودابه باز
دویدند و بردند او را نماز
برین گونه بگذشت یک روزگار
چنان شد دلش باز از مهر اوی
که دیده نه برداشت از چهر اوی
بدانسان که از گوهر او سزد
ز گفتار او شاه شد در گمان
نکرد ایچ بر کس پدید از مهان
بجایی که کاری چنین اوفتاد
خرد باید و دانش و دین و داد
نخواهد گشادن همی بر تو چهر
برین داستان زد یکی رهنمون
که مهری فزون نیست از مهر خون