بخش ۱۶ - ابوالقاسم فردوسی | ناهیدچو خورشید برزد سر از کوهسار
بگسترد یاقوت بر جویبار
تهمتن همه خواسته گرد کرد
ببخشید یکسر به مردان مرد
خروش آمد و ناله کرنای
تهمتن برانگیخت لشکر ز جای
نهادند سر سوی افراسیاب
همه رخ ز کین سیاوش پر آب
پس آگاهی آمد به پرخاشجوی
که رستم به توران در آورد روی
به پیران چنین گفت کایرانیان
بدی را ببستند یکسر میان
کنون بوم و بر جمله ویران شود
به کام دلیران ایران شود
کسی نزد رستم برد آگهی
ازین کودک شوم بی فرهی
هم آنگه برندش به ایران سپاه
نوندی برافگن هم اندر زمان
که با مادر آن هر دو تن را به هم
شدند آن دو بیچاره چون بیهشان
پر از درد و تیمار و تاب آمدند
وز آن جایگه شاه توران زمین
به خاک اندر آمد سر بخت اوی
که پرمایه آنکس که دشمن نجست
چو بدخواه پیش آیدت کشته به
گر آواره از پیش برگشته به
از ایوان همه گنج او بازجست
همان مایه ور خوب رخ بندگان
در گنج دینار و پرمایه تاج
همان گوهر و دیبه و تخت عاج
یکایک ز هر سو به چنگ آمدش
سپه سر به سر زان توانگر شدند
ابا یاره و تخت و افسر شدند
یکی طوس را داد زان تخت عاج
همان یاره و طوق و منشور چاچ
ورا گفت هر کس که تاب آورد
همانگه سرش را ز تن دور کن
چو فرزند باید که داری به ناز
ز رنج ایمن از خواسته بی نیاز
تو درویش را رنج منمای هیچ
همی داد و بر داد دادن بسیچ
که گیتی سپنجست و جاوید نیست
فری برتر از فر جمشید نیست
دو تا یاره و طوق با گوشوار
سپیجاب و سغدش به گودرز داد
بسی پند و منشور آن مرز داد
که چون تو کسی نیست ز ایران زمین
همان بزم و رزم از تو داریم یاد
فرستاد و دینار و تخت و کمر
میان را به کین برادر ببند
به چین و ختن اندرآور سپاه
به هر جای از دشمنان کینه خواه
ز تن دور کن خورد و آرام و خواب
به ماچین و چین آمد این آگهی
همه هدیه ها ساختند و نثار
تهمتن به جان داد زنهارشان
وزان پس بنخچیر با یوز و باز
چنان بد که روزی زواره برفت
به نخچیر گوران خرامید تفت
به پیش اندر افگند و آمد بجای
یکی بیشه دید اندران پهن دشت
که گفتی برو بر نشاید گذشت
ز بس بوی و بس رنگ و آب روان
همی نو شد از باد گفتی روان
پس آن ترک خیره زبان برگشاد
برین بود مهرش به توران زمین
جز ایدر همه جای با غم بدی
زواره چو بشنید زو این سخن
چو گفتار آن ترکش آمد به گوش
ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش
یکی باز بودش به چنگ اندرون
رها کرد و مژگان شدش جوی خون
به زخمش فگندند هر یک ز پای
فرو ریخت از دیدگان آب زرد
کزین پس نه نخچیر جویم نه خواب
نمانم که رستم برآساید ایچ
همی کینه را کرد باید بسیچ
خروشید چون روی او را بدید
بدو گفت کایدر به کین آمدیم
و گر لب پر از آفرین آمدیم
چو یزدان نیکی دهش زور داد
چرا باید این کشور آباد ماند
یکی را برین بوم و بر شاد ماند
که چون او نبیند دگر روزگار
برانگیخت آن پیلتن را ز جای
تهمتن هم آن کرد کاو دید رای
همان غارت و کشتن اندر گرفت
همه بوم و بر دست بر سر گرفت
ز توران زمین تا به سقلاب و روم
برین گونه فرسنگ بیش از هزار
هرآنکس که بد مهتری با گهر
که بیزار گشتیم ز افراسیاب
نخواهیم دیدار او را به خواب
ازان خون که او ریخت بر بیگناه
کسی را نبود اندر آن روی راه
کنون انجمن گر پراگنده ایم
همه پیش تو چاکر و بنده ایم
چو چیره شدی بیگنه خون مریز
به ابرست گر در دم اژدهاست
که کاووس بی دست و بی فر و پای
گر افراسیاب از رهی بی درنگ
یکی لشکر آرد به ایران به جنگ
شود کام و آرام ما جمله پست
کجا سالیان اندر آمد به شش
که نگذشت بر ما یکی روز خوش
کنون نزد آن پیر خسرو شویم
چو رزم اندر آید همه نو شویم
که فرخنده موبد زد این داستان
که خوبی گزین زین سپنجی سرای
بنوش و بناز و بپوش و بخور
نگه کن که در خاک جفت تو کیست
برین خواسته چند خواهی گریست
نگه کرد ز اسپان به هر سو گله
که بودند بر دشت ترکان یله
به رنگ و به بوی و به دیبا و زر
ز گستردنیها و از بیش و کم
ز گنج سلیح و ز تاج و ز تخت
به ایران کشیدند و بربست رخت
ز توران سوی زابلستان کشید
به نزدیک فرخنده دستان کشید
سوی پارس شد طوس و گودرز و گیو
سپاهی چنان نامبردار و نیو
وزان پس چو بشنید افراسیاب
که بگذشت رستم بران روی آب
شد از باختر سوی دریای گنگ
دلی پر ز کینه سری پر ز جنگ
همه بوم زیر و زبر کرده دید
مهان کشته و کهتران برده دید
نه اسپ و نه گنج و نه تاج و نه تخت
که هر کس که این را فرامش کند
همه یک به یک دل پر از کین کنید
سپر بستر و تیغ بالین کنید
به ایران سپه رزم و کین آوریم
به نیزه خور اندر زمین آوریم
به یک رزم اگر باد ایشان بجست
نباید چنین کردن اندیشه پست
به ایرانیان بر شد آن کار سخت
ز باران هوا خشک شد هفت سال
دگرگونه شد بخت و برگشت حال
شد از رنج و سختی جهان پر نیاز