بخش ۳
ابوالقاسم فردوسیغم آمد همه بهره گرگسار
ز گرگان جنگی و اسفندیار
یکی خوان زرین بیاراستند
خورشها بخوردند و می خواستند
بفرمود تا بسته را پیش اوی
ببردند لرزان و پرآب روی
سه جام میش داد و پرسش گرفت
که اکنون چه گویی چه بینم شگفت
چنین گفت با نامور گرگسار
که ای نامور شیردل شهریار
دگر منزلت شیری آید به جنگ
که با جنگ او برنتابد نهنگ
عقاب دلاور بر آن راه شیر
نپرد وگر چند باشد دلیر
بخندید روشن دل اسفندیار
بدو گفت کای ترک ناسازگار
ببینی تو فردا که با نره شیر
چگونه شوم من به جنگش دلیر
چو تاریک شد شب بفرمود شاه
از آن جایگاه اندر آمد سپاه
شب تیره لشکر همی راندند
بر او بر همی آفرین خواندند
