بخش ۱۱
ابوالقاسم فردوسیشب آمد یکی آتشی برفروخت
که تفش همی آسمان را بسوخت
چو از دیده گه دیده بان بنگرید
به شب آتش و روز پردود دید
ز جایی که بد شادمان بازگشت
تو گفتی که با باد همباز گشت
چو از راه نزد پشوتن رسید
بگفت آنچ از آتش و دود دید
پشوتن چنین گفت کز پیل و شیر
به تنبل فزونست مرد دلیر
که چشم بدان از تنش دور باد
همه روزگاران او سور باد
بزد نای رویین و رویینه خم
برآمد ز در ناله گاودم
ز هامون سوی دژ بیامد سپاه
شد از گرد خورشید تابان سیاه
