بخش ۱ - آغاز داستان
ابوالقاسم فردوسیچو کسری نشست از بر تخت عاج
به سر برنهاد آن دل افروز تاج
بزرگان گیتی شدند انجمن
چو بنشست سالار با رای زن
سر نامداران زبان برگشاد
ز دادار نیکی دهش کرد یاد
چنین گفت کز کردگار سپهر
دل ما پر از آفرین باد و مهر
کزویست نیک و بدویست کام
ازو مستمندیم وزو شادکام
ازویست فرمان و زویست مهر
به فرمان اویست بر چرخ مهر
ز رای وز تیمار او نگذریم
نفس جز به فرمان او نشمریم
به تخت مهی بر هر آنکس که داد
کند در دل او باشد از داد شاد
به فرجام بد با تن خود کند
ز ما هرچ خواهند پاسخ دهیم
از اندیشه دل کس آگاه نیست
به تنگی دل اندر مرا راه نیست
اگر پادشا را بود پیشه داد
بود بی گمان هر کس از داد شاد
از امروز کاری به فردا ممان
که داند که فردا چه گردد زمان
گلستان که امروز باشد به بار
تو فردا چنی گل نیاید به کار
ز بیماری اندیش و درد و گزند
چنانیم با مرگ چون باد و برگ
هر آنگه که در کار سستی کنی
چو چیره شود بر دل مرد رشک
به آید که کندی و سستی کنی
اگر جفت گردد زبان بر دروغ
به بیچارگان بربباید گریست
چو برخیزد از خواب شاه از نخست
فزونی برین رنج و دردست و آز
وگر شاه با داد و بخشایشست
هر آنکس که هست اندرین انجمن
همه ساله با بخت همراه بید
که ما تاجداری به سر برده ایم
بداد و خرد رای پرورده ایم
بد و نیک بی او نیاید پدید
هر آنکس که آید بدین بارگاه
که بر من بپوشد چنین داستان
چو روزی بدیشان نداریم تنگ
نگه کرد باید بنام و به ننگ
نباید به کار اندرون کاستی
هر آنکس که باشد از ایرانیان
بیابد ز ما گنج و گفتار نرم
چو باشد پرستنده با رای و شرم
مکافات باید بدان بد که کرد
شما دل به فرمان یزدان پاک
جهاندار و پیروز و فرمانروا
فروزنده تاج و خورشید و ماه
نماینده ما را سوی داد راه
بیاراست جان و دل ما به مهر
شما را دل از مهر ما برفروخت
دل و چشم دشمن به ما بربدوخت
شما رای و فرمان یزدان کنید
به چیزی که پیمان دهد آن کنید
تو را بر پرستش بود یارمند
همه تندرستی به فرمان اوست
همه نیکویی زیر پیمان اوست
چو نوشین روان این سخن برگرفت
جهانی ازو مانده اندر شگفت
همه یک سر از جای برخاستند
شهنشاه دانندگان را بخواند
جهان را ببخشید بر چار بهر
نخستین خراسان ازو یاد کرد
دگر بهره زان بد قم و اصفهان
سیوم پارس و اهواز و مرز خزر
ز شاهان هرآنکس که بد پیش ازوی
اگر کم بدش گاه اگر بیش ازوی
نرستست کس پیش ازین نابسود
سه یک بود یا چار یک بهر شاه
قباد آمد و ده یک آورد راه
زده یک بر آن بد که کمتر کند
بکوشد که کهتر چو مهتر کند
به دریا بس ایمن مشو بر نهنگ
به کسری رسید آن سزاوار تاج
زمین را ببخشید و برزد رسن
گر ای دون که دهقان نباشد دژم
به خرما ستان بر همین بد رقم
ز زیتون و جوز و ز هر میوه دار
که در مهرگان شاخ بودی ببار
ز ده بن درمی رسیدی به گنج
نکردی به کار اندرون کس نگاه
کسی کش درم بود و دهقان نبود
ندیدی غم رنج و کشت و درود
بر اندازه از ده درم تا چهار
به سالی به سه بهره بود این درم
گزارنده بودی به دیوان شاه
ازین باژ بهری به هر چار ماه
نبودی به دیوان کسی زین شمار
گزیت و خراج آنچ بد نام برد
سه دیگر که نزدیک موبد برند
به فرمان او بود کاری که بود
ز باژ و خراج و ز کشت و درود
که تا نیک و بد زو نماند نهان
همه روی گیتی پر از داد کرد
به آبشخور آمد همی میش و گرگ
نخستین سر نامه کرد از مهست
به بهرام روز و بخرداد شهر
که یزدانش داد از جهان تاج بهر
که تاج بزرگی به سر برنهاد
بی اندازه از ما شما را درود
هنر با نژاد این بود با فزود
نخستین سخن چون گشایش کنیم
خردمند و بینادل آنرا شناس
که دارد ز دادار کیهان سپاس
بداند که هست او ز ما بی نیاز
مرا داد فرمان و خود داورست
به یزدان سزد ملک و مهتر یکیست
کسی را جز از بندگی کار نیست
ز مغز زمین تا به چرخ بلند
که ما بندگانیم و او پادشاست
نبودی جز از باغ و ایوان و گنج
نجستی دل من به جز داد و مهر
کنون روی بوم زمین سر به سر
به شاهی مرا داد یزدان پاک
ز خورشید تابنده تا تیره خاک
نباید که جز داد و مهر آوریم
وگر چین به کاری بچهر آوریم
به خشکی به خاک و بکشتی برآب
برخشنده روز و به هنگام خواب
درم دارد و در خوشاب و مشک
که تابنده خور جز بداد و به مهر
برین گونه رفت از نژاد و گهر
به جز داد و خوبی نبد در جهان
به یزدان که او داد دیهیم و فر
که من خود میانش ببرم به ار
نباید که چشم بد آید به کار
همین نامه و رسم بنهید پیش
مگردید ازین فرخ آیین خویش
به هر چار ماهی یکی بهر ازین
بخواهید با داد و با آفرین
همان گر نبارد به نوروز نم
مخواهید باژ اندر آن بوم و رست
که ابر بهاران به باران نشست
زمینی که آن را خداوند نیست
به مرد و ورا خویش و پیوند نیست
نباید که آن بوم ویران بود
که بدگو برین کار ننگ آورد
ز گنج آنچ باید مدارید باز
که کردست یزدان مرا بی نیاز
چو ویران بود بوم در بر من
کسی را که باشد برین مایه کار
اگر گیرد این کار دشوار خوار
کنم زنده بر دار جایی که هست
بزرگان که شاهان پیشین بدند
ازین کار بر دیگر آیین بدند
مرا گنج دادست و دهقان سپاه
گرامی تر از جان بدخواه من
که جوید همی کشور و گاه من
سپهبد که مردم فروشد به زر
کسی را کند ارج این بارگاه
که با داد و مهرست و با رسم و راه
پدید آید از گفت یک تن دروغ
به بیدادگر بر مرا مهر نیست
پلنگ و جفاپیشه مردم یکیست
هر آنکس که او راه یزدان بجست
به نزدیک یزدان ز تخمی که کشت
که ما بی نیازیم ازین خواسته
که گردد به نفرین روان کاسته
گر از پوست درویش باشد خورش
که نه شرم دارد نه آیین نه دین
بدان تا رسد نزد ما گفت و گوی
به نزدیک یزدان بود ناپسند
ز یزدان وز ما بدان کس درود
که از داد و مهرش بود تاروپود
که جاوید هر کس کنند آفرین
ز شاهان که با تخت و افسر بدند
به گنج و به لشکر توانگر بدند
به تخت و بداد و به مردانگی
نشستند هرکس که بود او به کار
سراسر به اسب اندر آرید پای
خرامید یک یک به درگاه شاه
کسی کو درم خواهد از شهریار
چو بابک سپه را همه بنگرید
ز ایوان باسب اندر آورد پای
برین نیز بگذشت گردان سپهر
چو خورشید تابنده بنمود چهر
که ای گرزداران ایران سپاه
همه با سلیح و کمان و کمند
برفتند با نیزه و خود و کبر
همی گرد لشکر برآمد به ابر
چو پیدا نبد فر و اورند شاه
چنین گفت کامروز با مهر و داد
به روز سه دیگر برآمد خروش
که ای نامداران با فر و هوش
مبادا که از لشکری یک سوار
نه با ترگ و با جوشن کارزار
هر آنکس که باشد به تاج ارجمند
بداند که بر عرض آزرم نیست
سخن با محابا و با شرم نیست
بخندید کسری و مغفر بخواست
نهاده ز آهن به سر بر کلاه
به بازو کمان و بزین بر کمند
میان را بزرین کمر کرده بند
برانگیخت اسب و بیفشارد ران
عنان را چپ و راست لختی بسود
روان را به فرهنگ توشه بدی
ازین گونه داد از تو داریم یاد
دلیری بد از بنده این گفت و گوی
سزد گر نپیچی تو از داد روی
عنان را یکی بازپیچی براست
دگرباره کسری برانگیخت اسب
نگه کرد بابک ازو خیره ماند
جهان آفرین را فراوان بخواند
به دیوان خروش آمد از بارگاه
که دولت جوان بود و خسرو جوان
چو برخاست بابک ز دیوان شاه
گر امروز من بنده گشتم سترگ
همه در دلم راستی بود و داد
بدو گفت شاه ای هشیوار مرد
بدین ارز تو نزد من بیش گشت
که ما در صف کار ننگ و نبرد
چنین داد پاسخ به پرمایه شاه
که چون نو نبیند نگین و کلاه
چو دست و عنان تو ای شهریار
به موبد چنین گفت نوشین روان
که با داد ما پیر گردد جوان
به گیتی نباید که از شهریار
چرا باید این گنج و این روز رنج
که تا تاج شاهی مرا دشمنست
به دل گفتم آرم ز هر سو سپاه
بخواهم ز هر کشوری رزمخواه
نگردد سپاه انجمن جز به گنج
به بی مردی آید هم از گنج رنج
اگر بد به درویش خواهد رسید
چو اندیشه پیش خرد شد فراز
نبشتم بخ هر کشوری نامه ای
به هر نامداری و خودکامه ای
که هر کس که دارید هوش و خرد
به میدان فرستید با ساز جنگ
بجویند نزدیک ما نام و ننگ
نباید که اندر فراز و نشیب
به گرز و به شمشیر و تیر و کمان
جوان بی هنر سخت ناخوش بود
ز دیوان چو دینار برداشتند
مرا ساز و لشکر ز شاهان پیش
فزونست و هم دولت و رای بیش
سخنها چو بشنید موبد ز شاه
بسی آفرین خواند بر تاج و گاه
چو خورشید بنمود تابنده چهر
نشست از بر تخت نوشین روان
هر آنکس که بد بر زمین راه جوی
که هر کس که جوید سوی داد راه
به آواز گفت آن زمان شهریار
که جز پاک یزدان مجویید یار
که دارنده اویست و هم رهنمای
همو دست گیرد به هر دوسرای
گشادست بر هر کس این بارگاه
هر آنکس که آید به روز و به شب
به چوگان و بر دشت نخچیرگاه
به خواب و به بیداری و رنج و ناز
بدان گه شود شاد و روشن دلم
که از درد او بر من آید گزند
ز باژ و خراج آن کجا مانده است
که موبد به دیوان ما رانده است
نخواهند نیز از شما زر و سیم
مخسبید زین پس ز من دل ببیم
که نوشین روان باد با فرهی
مبادا ز تو تخت پردخت و گاه
مه این نامور خسروانی کلاه
ز ابر اندر آمد به هنگام نم
جهان شد به کردار خرم بهشت
ز باران هوا بر زمین لاله کشت
در و دشت و پالیز شد چون چراغ
چو خورشید شد باغ و چون ماه راغ
پس آگاهی آمد به روم و به هند
که شد روی ایران چو رومی پرند
زمین را به کردار تابنده ماه
به داد و به لشکر بیاراست شاه
همه با دل شاد و با ساز جنگ
همه گیتی افروز با نام و ننگ
ز نوشین روان رایشان تیره گشت
فرستاده آمد ز هند و ز چین
سبک شد به دل باژ با ساو او
بسی بدره و برده ها خواستند
به زرین عمود و به زرین کلاه
چه با ساو و باژ مهان آمدند
ز بس برده و بدره و بارخواه
همی رفت با شاه ایران به مهر
کزان مرز لختی بجنبد ز جای
بزد کوس وز جای لشکر براند
همی ماه و خورشید زو خیره ماند
ز بس پیکر و لشکر و سیم و زر
تو گفتی بکان اندرون زر نماند
همان در خوشاب و گوهر نماند
سپه را به آیین ساسان کشید
به هر بوم آباد کو بربگذشت
سراپرده و خیمه ها زد به دشت
که دارد گزندی ز ما در نهان
مدارید ز اندیشه دل نابکار
ازین گونه لشکر بگرگان کشید
همی تاج و تخت بزرگان کشید
چنان دان که کمی نباشد ز داد
هنر باید از شاه و رای و نژاد
ز گرگان بخ ساری و آمل شدند
در و دشت یه کسر همه بیشه بود
دل شاه ایران پراندیشه بود
ز هامون به کوهی برآمد بلند
سر کوه و آن بیشه ها بنگرید
گل و سنبل و آب و نخچیر دید
جهاندار و پیروز و پروردگار
که از آسمان نیست پیدا زمی
کسی کو جز از تو پرستد همی
روان را به دوزخ فرستد همی
بدین بیشه برساخت جای نشست
گر ایدر ز ترکان نبودی گذر
ازین مایه ور جا بدین فرهی
نماند ز بسیار و اندک به جای
گزندی که آید به ایران سپاه
ز کشور به کشور جزین نیست راه
بسی پیش ازین کوشش و رزم بود
گذر ترک را راه خوارزم بود
کنون چون ز دهقان و آزادگان
برین بوم و بر پارسازادگان
نباشد به گیتی چنین جای شهر
گر از داد تو ما بیابیم بهر
به بد بر سوی ما نیازید دست
به ما برکند راه دشمن ببند
سرشک از دو دیده ببارید شاه
به دستور گفت آن زمان شهریار
که پیش آمد این کار دشوار خوار
نشاید کزین پس چمیم و چریم
که باشیم شادان و دهقان دژم
چنین کوه و این دشتهای فراخ
همه از در باغ و میدان و کاخ
پر از گاو و نخچیر و آب روان
ز دیدن همی خیره گردد روان
نمانیم کین بوم ویران کنند
همی غارت از شهر ایران کنند
چو ویران بود بوم ایران زمین
به دستور فرمود کز هند و روم
که استاد بینی برین برگزین
برش پهن و بالای او ده کمند
به سنگ و به گچ باید از قعر آب
هر آنگه که سازیم زین گونه بند
ز دشمن به ایران نیاید گزند
نباید که آید یکی زین به رنج
بده هرچ خواهند و بگشای گنج
کشاورز و دهقان و مرد نژاد
یکی پیر موبد بران کار کرد
رمه یک سر ایمن شد از بیم گرگ
همه روی کشور نگهبان نشاند
چو ایمن شد از دشت لشکر براند
ز دریا به راه الانان کشید
یکی مرز ویران و بیکار دید
که ویران بود بوم ایران زمین
که دشمن زند زین نشان داستان
سخن گوی و دانا چنان چون سزید
بدو گفت شبگیر ز ایدر بپوی
که گفتید ما را ز کسری چه باک
چه ایران بر ما چه یک مشت خاک
بیابان فراخست و کوهش بلند
سپاه از در تیر و گرز و کمند
سپاه و سپهبد نه زین خانه ایم
سراپرده و گاه و خیمه زدیم
بر و بوم و کوه و زمین شماست
که سالار ایران چه افگند بن
سپاهی که شان تاختن پیشه بود
وز آزادمردی کم اندیشه بود
از ایشان بدی شهر ایران ببیم
نماندی بکس جامه و زر و سیم
زن و مرد با کودک و چارپای
به هامون رسیدی نماندی بجای
رخ نامداران ازان تیره گشت
دل از نام نوشین روان خیره گشت
همه جامه و برده و سیم و زر
از ایشان هر آنکس که پیران بدند
سخن گوی و دانش پذیران بدند
خروشان و غلتان به خاک اندرون
همه دیده پر خاک و دل پر ز خون
خرد چون بود با دلاور به راز
به شرم و به پوزش نیاید نیاز
بر ایشان ببخشود بیدار شاه
بدو اندرون جای کشت و درود
یکی باره ای گردش اندر بلند
بدان تا ز دشمن نیابد گزند
برآریم ازین سان که فرمود شاه
وزان جایگه شاه لشکر براند
به هندوستان رفت و چندی بماند
به فرمان همه پیش او آمدند
به جان هر کسی چاره جو آمدند
ز دریای هندوستان تا دو میل
درم بود با هدیه و اسب و پیل
ز دوده دل و نیک خواه آمدند
براندازه بر پایگه ساختشان
به دل شاد برگشت ز آن جایگاه
جهانی پر از اسب و پیل و سپاه
به راه اندر آگاهی آمد به شاه
که گشت از بلوجی جهانی سیاه
زمین را به آب اندر انداختن
ز گیلان تباهی فزونست ازین
به ایرانیان گفت الانان و هند
شد از بیم شمشیر ما چون پرند
همی شیر جوییم پیچان ز میش
بدو گفت گوینده کای شهریار
به پالیز گل نیست بی زخم خار
همان مرز تا بود با رنج بود
نبد سودمندی به افسون و رنگ
نه از بند وز رنج و پیکار و جنگ
به سوی بلوج اندر آمد ز راه
چو آمد به نزدیک آن مرز و کوه
برآنگونه گرد اندر آمد سپاه
که بستند ز انبوه بر باد راه
خروش آمد از غار وز کوه و دشت
که از کوچگه هرک یابید خرد
چو آگاه شد لشکر از خشم شاه
از ایشان فراوان و اندک نماند
زن و مرد جنگی و کودک نماند
ببود ایمن از رنج شاه جهان
چنان بد که بر کوه ایشان گله
به هامون و بر تیغ کوه بلند
در و کوه را خانه پنداشتند
وزان جایگه سوی گیلان کشید
چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید
ز دریا سپه بود تا تیغ کوه
هوا پر درفش و زمین پر گروه
پراگنده بر گرد گیلان سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
چنین گفت کایدر ز خرد و بزرگ
نیاید که ماند یکی میش و گرگ
چنان شد ز کشته همه کوه و دشت
که خون در همه روی کشور بگشت
ز کشته به هر سو یکی توده بود
گیاها به مغز سر آلوده بود
ز گیلان هر آنکس که جنگی بدند
هشیوار و بارای و سنگی بدند
ببستند یک سر همه دست خویش
زنان از پس و کودک خرد پیش
مگر شاه گردد ز ما خوش منش
اگر شاه را دل ز گیلان بخست
چو بیند بریده یکی توده سر
چو چندان خروش آمد از بارگاه
نوا خواست از گیل و دیلم دوصد
یکی پهلوان نزد ایشان بماند
چو بایسته شد کار لشکر براند
ز گیلان به راه مداین کشید
به ره بر یکی لشکر بی کران
پدید آمد از دور نیزه وران
که در لشکر گشن بد پای مرد
پیاده شد از اسب و بگشاد لب
چنین گفت کاین منذرست از عرب
چنان دان که این خانه ما وراست
چو بشنید منذر که خسرو چه گفت
همانگه بیامد به نزدیک شاه
بپرسید زو شاه و شادی نمود
جهاندیده منذر زبان برگشاد
ز روم وز قیصر همی کرد یاد
بدو گفت اگر شاه ایران تویی
سزد کو سرافراز و مهتر بود
چه دستور باشد گرانمایه شاه
که گفتار ایشان بداند شنید
بدو گفت ز ایدر برو تا بروم
کنامش کند گور و هم آب شور
ز منذر تو گر دادیابی بسست
که او را نشست از بر هر کسست
چپ خویش پیدا کن از دست راست
چو پیدا کنی مرز جویی رواست
به گیتی سرافراز و مهتر منم
تو با تازیان دست یازی بکین
یکی در نهان خویشتن را ببین
و دیگر که آن پادشاهی مراست
تو را تیغ پولاد گردد چو موم
فرستاده از نزد نوشین روان
بپیچید بی مایه قیصر ز داد
نداد ایچ پاسخ ورا جز فریب
همی دور دید از بلندی نشیب
سخن باور آن کن که اندر خورد
ور ای دون که از دشت نیزه وران
نبالد کسی از کران تا کران
زمین آنک بالاست پهنا کنیم
فرستاده بشنید و آمد چو گرد
که با مغز قیصر خرد نیست جفت
من او را نمایم که فرمان کراست
جهان جستن و جنگ و پیمان کراست
پشیمانی آنگه خورد مرد مست
که شب زیر آتش کند هر دو دست
سپاه اندر آمد ز هر سو ز جای
به منذر سپرد آن سپاه گران
سپاهی بر از جنگجویان بروم
که آتش برآرند زان مرز و بوم
برین کینه بر مایه دار توام
فرستاده ای ما کنون چرب گوی
فرستیم با نامه ای نزد اوی
مگر خود نیاید تو را زان گزند
به روم و به قیصر تو ما را پسند
نویسنده ای خواست از بارگاه
به قیصر یکی نامه فرمود شاه
ز نوشین روان شاه فرخ نژاد
به نزدیک قیصر سرافراز روم
سر نامه کرد آفرین از نخست
گرانمایگی جز به یزدان نجست
خداوند گردنده خورشید و ماه
که بیرون شد از راه گردان سپهر
اگر جنگ جوید وگر داد و مهر
نمانم به تو لشکر و تاج و گاه
تو زان مرز یک رش مپیمای پای
چو خواهی که پیمان بماند بجای
نهادند بر نامه بر مهر شاه
جهاندیده و گرد و روشن روان
برو آفرین کرد و نامه بداد
همان رای کسری برو کرد یاد
سخنهاش بشنید و نامه بخواند
بپیچید و اندر شگفتی بماند
برو پر ز چین کرد و رخساره زرد
نویسنده را خواند و پاسخ نوشت
پدیدار کرد اندرو خوب و زشت
سر خامه چون کرد رنگین بقار
کزویست پرخاش و آرام و مهر
اگر خود سپهر روان زان تست
به دیوان نگه کن که رومی نژاد
به تخم کیان باژ هرگز نداد
تو گر شهریاری نه من کهترم
همان با سر و افسر و لشکرم
چه بایست پذرفت چندین فسوس
بخواهم کنون از شما باژ و ساو
که دارد به پرخاش با روم تاو
به تاراج بردند یک چند چیز
برآریم گرد از کران تا کران
نه خورشید نوشین روان آفرید
وگر بستد از چرخ گردان کلید
که کس را نخواند همی از مهان
همه کام او یابد اندر جهان
به تندی ز کسری نیامدش یاد
چو مهر از بر نامه بنهاد گفت
که با تو صلیب و مسیحست جفت
بیامد بر شهر ایران چو گرد
چو برخواند آن نامه را شهریار
همه موبدان و ردان را بخواند
ازان نامه چندی سخنها براند
سه روز اندران بود با رای زن
چهارم بران راست شد رای شاه
که راند سوی جنگ قیصر سپاه
یکی گرد برشد که گفتی سپهر
به دریای قیر اندر اندود چهر
بپوشید روی زمین را به نعل
هوا یک سر از پرنیان گشت لعل
نبد بر زمین پشه را جایگاه
نه اندر هوا باد را ماند راه
زمین شد به کردار دریای نیل
همی رفت با تاج و زرینه کفش
همی برشد آوازشان بر دو میل
به پیش سپاه اندرون کوس و پیل
پس پشت و پیش اندر آزادگان
پیاده شد از دور و بگذاشت اسب
دو رخ را به آب دو دیده بشست
به باژ اندر آمد به آتشکده
رد و هیربد پیش غلتان به خاک
به زمزم همی آفرین خواندند
ازو خواست پیروزی و دستگاه
به جایی که درویش دیدند نیز
سخنهای بایسته با او براند
که ترسنده باشید و بیدار بید
بدان تا نیابد بداندیش راه
از آتشکده چون بشد سوی روم
پراگنده شد زو خبر گرد بوم
به پیش آمد آنکس که فرمان گزید
دگر زان بر و بوم شد ناپدید
جهاندیده با هدیه و با نثار
به هر بوم و بر کو فرود آمدی
ز گیتی به هر سو که لشکر کشید
جز از بزم و شادی نیامد پدید
چنان بد که هر شب ز گردان هزار
چو نزدیک شد رزم را ساز کرد
که در جنگ با رای و آرام بود
به قلب اندر اورند مهران به پای
که در کینه گه داشتی دل به جای
بسی گفت با او ز بیداد و داد
بدان تا نماند سخن در نهان
ز لشکر جهاندیدگان را بخواند
بسی پند و اندرز نیکو براند
چنین گفت کین لشکر بی کران
اگر یک تن از راه من بگذرند
وگر بر بزرگان که دارند گنج
به یزدان که او داد دیهیم و زور
خداوند کیوان و بهرام و هور
که در پی میانش ببرم به تیغ
وگر داستان را برآید به میغ
جهانجوی و در قلب مایه منم
نجویم برزم اندر آرام و خواب
گرفت آن سخنهای کسری به یاد
به هر خیمه و خرگهی برگذشت
که گر جز به داد و به مهر و خرد
بران تیره خاکش بریزند خون
چو آید ز فرمان یزدان برون
به بانگ منادی نشد شاه رام
به روز سپید و شب تیره فام
همی گرد لشکر بگشتی به راه
همی داشتی نیک و بد را نگاه
ز لشکر کسی کو به مردی به راه
ورا دخمه کردی بران جایگاه
اگر بازماندی ازو سیم و زر
بد و نیک با مرده بودی به خاک
نبودی به از مردم اندر مغاک
جهانی بدو مانده اندر شگفت
که نوشین روان آن بزرگی گرفت
به هر جایگاهی که جنگ آمدی
فرستاده ای خواستی راستگوی
به تاراج دادی همه بوم و رست
جهان را به داد و به شمشیر جست
به کردار خورشید بد رای شاه
که بر تر و خشکی بتابد به راه
چو بگذارد از چرخ گردنده میغ
همش خاک و هم ریگ و هم رنگ و بوی
دلفروز و بخشنده او بود و بس
شهنشاه را مایه این بود و فر
جهان را همی داشت در زیر پر
ورا جنگ و بخشش چو بازی بدی
اگر شیر و پیل آمدندیش پیش
نه برداشتی جنگ یک روز بیش
سپاهی که با خود و خفتان جنگ
به پیش سپاه آمدی به یدرنگ
اگر کشته بودی و گر بسته زار
چنین تا بیامد بران شارستان
که شوراب بد نام آن کارستان
پر از مردم و ساز جنگ و نوا
ز خارا پی افگنده در قعر آب
برو ساخت از چار سو منجنیق
به پای آمد آن باره جاثلیق
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
شد آن باره دز به کردار دشت
ابا دود و آتش برآمد به ماه
همه حصن بی تن سر و پای بود
تن بی سرانشان دگر جای بود
از ایشان هر آنکس که پرمایه بود
به گنج و به مردی گرانپایه بود
ببستند بر پیل و کردند بار
نبخشود بر کس به هنگام رزم
نه بر گنج دینار برگاه بزم
وزان جایگاه لشکر اندر کشید
که در بند او گنج قیصر بدی
ز کسری برآمد به فرجام اوی
بدان دز نگه کرد بیدار شاه
یکی تاجور خود به لشکر نماند
بران بوم و بر خار و خاور بماند
همه گنج قیصر به تاراج داد
سپه را همه بدره و تاج داد
برآورد زان شارستان رستخیز
خروش آمد از کودک و مرد و زن
همه پیر و برنا شدند انجمن
به پیش گرانمایه شاه آمدند
که دستور و فرمان و گنج آن تست
بروم اندرون رزم و رنج آن تست
به جان ویژه زنهار خواه توایم
وزان جایگه لشکر اندر کشید
ازان نامداران و گردان خویش
به پیش اندرون پهلوانی سترگ
به جنگ اندرون هر یکی همچو گرگ
سواری سرافراز با بوق و کوس
چو این گفته شد پیش بیدار شاه
بدو گفت کین نیست از ما نهان
کجا جنگ را پیش ازین ساختیم
بشد بسته بر گرد و بر باد راه
به خون آب داده همه تیغ را
سپه را نبد بیشتر زان درنگ
که نخچیر گیرد ز بالا پلنگ
به هر سو ز رومی تلی کشته بود
دگر خسته از جنگ برگشته بود
به هامون کجا غرمش آید بچنگ
در و دشت ازیشان بپرداختند
چنان هم همی رفت با ساز جنگ
همه نیزه و گرز و خنجر به چنگ
دزی بود با لشکر و بوق و کوس
یکی کنده ای گردش اندر پر آب
یکی شارستان گردش اندر فراخ
پر ایوان و پالیز و میدان و کاخ
دو فرسنگ پیش اندرون بود شاه
کزان نعره اندک شد آواز کوس
بدان شارستان در نگه کرد شاه
همی هر زمانی فزون شد سپاه
همه تیر و قاروره انداختند
چو خورشید تابنده برگشت زرد
ز گردنده یک بهره شد لاژورد
همه شارستان با زمی شد یکی
که ای نامداران ایران سپاه
همه پاک زین شهر بیرون شوید
به تاریکی اندر به هامون شوید
اگر هیچ بانگ زن و مرد پیر
وگر غارت و شورش و داروگیر
که بگشاید از رنج یک مردلب
هم اندر زمان آنک فریاد ازوست
پر از کاه بینند آگنده پوست
چو برزد ز خرچنگ تیغ آفتاب
ازان دز و آن شارستان مرد و زن
که ایدر ز جنگی سواری نماند
بدین شارستان نامداری نماند
همه کشته و خسته شد بی گناه
گه آمد که بخشایش آید ز شاه
زن و کودک خرد و برنا و پیر
نه خوب آید از داد یزدان اسیر
چنان شد دز و باره و شارستان
کزان پس ندیدند جز خارستان
چو قیصر گنهکار شد ما که ایم
بقالینیوس اندرون بر چه ایم
بران رومیان بر ببخشود شاه
بسی خواسته پیش ایشان بماند
وزان جایگه نیز لشکر براند
هران کس که بود از در کارزار
ببستند بر پیل و کردند بار
به انطاکیه در خبر شد ز شاه
که با پیل و لشکر بیامد به راه
سپاهی بران شهر شد بی کران
سه روز اندران شاه را شد درنگ
بدان تا نباشد به بیداد جنگ
چهارم سپاه اندر آمد چو کوه
ز بهر زن و کودک و گنج و بوم
به شهر اندر آمد سراسر سپاه
پیی را نبد بر زمین نیز راه
سه جنگ گران کرده شد در سه روز
چهارم چو بفروخت گیتی فروز
بزرگان که با تخت و افسر بدند
هم آنکس که گنجور قیصر بدند
به چنگ آمدش گنج چون دید رنج
اسیران و آن گنج قیصر به راه
وزیشان هران کس که جنگی بدند
زمین دید رخشان تر از چرخ ماه
ز بس باغ و میدان و آب روان
همی تازه شد پیر گشته جهان
چنین گفت با موبدان شهریار
که انطاکیه است این اگر نوبهار
ز مشک اندرو خاک وز زر خشت
نگه کرد باید بدین تازه بوم
به کردار انطاکیه چون چراغ
پر از گلشن و کاخ و میدان و باغ
شد آن زیب خسرو چو خرم بهار
بهشتی پر از رنگ و بوی و نگار
اسیران کزان شهرها بسته بود
ببند گران دست و پا خسته بود
چنین گفت کاین نوبر آورده جای
بکردیم تا هر کسی را به کام
ز بس بر زن و کوی و بازارگاه
تو گفتی نماندست بر خاک راه
ازین زیب خسرو مرا سود نیست
که بر پیش درگاه من تود نیست
یکی مرد ترسا گزین کرد شاه
بدو داد فرمان و گنج و کلاه
بدو گفت کاین زیب خسرو تو راست
غریبان و این خانه نو تو راست
پدر باش گاهی چو فرزند باش
بر اندازه باید ز هر در سخن
جهاندیده ترسا نگهبان نشاند
به قیصر چنین گفت کآمد سپاه
جهاندار کسری ابا پیل و گاه
همی گردد از گرد اسبان ستوه
بزرگان فرزانه را خواند پیش
ز نوشین روان شد دلش پر هراس
همی رای زد روز و شب در سه پاس
بدو گفت موبد که این رای نیست
که با رزم کسری تو را پای نیست
جز از رنج بر پادشاهی نجست
چو بشنید قیصر دلش خیره گشت
ز نوشین روان رای او تیره گشت
گزین کرد زان فیلسوفان روم
سخن گوی با دانش و پاک بوم
به جای آمد از موبدان شست مرد
به کسری شدن نامزدشان بکرد
چو مهراس داننده شان پیش رو
گوی در خرد پیر و سالار نو
ز هر چیز گنجی به پیش اندرون
شمارش گذر کرده بر چند و چون
بسی لابه و پند و نیکو سخن
گروگان ز خویشان و کنداوران
پدید آمد آن بند بد را کلید
چو الماس کرده زبان با روان
به کسری چنین گفت کای شهریار
جهان را بدین ارجمندی مدار
برومی تو اکنون و ایران تهیست
همه مرز بی ارز و بی فرهیست
هران گه که قیصر نباشد بروم
نسنجد به یک پشه این مرز و بوم
چو او گم شود مردمی گم بود
گر این رستخیز از پی خواستست
که آزرم و دانش بدو کاستست
بیاوردم اکنون همه گنج روم
که روشن روان بهتر از گنج و بوم
چو بشنید زو این سخن شهریار
اگر بدره زر و گر برده بود
تو سنگی تری زان سرافزار بوم
نهادند بر روم بر باژ و ساو
به شام آمد و روزگاری بماند
همان برده و بدره و تاج و گاه
ازان مرز چون رفتن آمدش رای
بدو گفت کاین باژ قیصر بخواه
مکن هیچ سستی به روز و به ماه
همی خواند بر شهریار آفرین
که بیدار دل باش و پیروزبخت
مگر داد زرد این کیانی درخت
جهاندار کسری چو خورشید بود
جهان را ازو بیم و امید بود
به یک دست شمشیر و یک دست مهر
نه بخشایش آرد به هنگام خشم
نه خشم آیدش روز بخشش به چشم
بخش ۱ - آغاز داستان - ابوالقاسم فردوسی | ناهید