بخش ۴ - ابوالقاسم فردوسی | ناهیدچو بشنید بهرام کز روزگار
چه آمد بران نامور شهریار
نهادند بر چشم روشنش داغ
بمرد آن چراغ دو نرگس بباغ
پسر برنشست از بر تخت اوی
بپا اندر آمد سر وبخت اوی
ازان ماند بهرام اندر شگفت
بپژمرد واندیشه اندر گرفت
بفرمود تا کوس بیرون برند
درفش بزرگی به هامون برند
بنه برنهاد وسپه برنشست
بپیکار خسرو میان را ببست
سپاهی بکردار کوه روان
همی راند گستاخ تا نهروان
چوآگاه شد خسرو از کاراوی
غمی گشت زان تیز بازار اوی
به کارآگهان گفت راز ازنخست
که بااو یکی اند لشکر به جنگ
وگر گردد این کار ما با درنگ
چو رفتند و دیدند و بازآمدند
که لشکر بهرکار با اویکیست
هرانگه که لشکر براند به راه
همان در در و دشت جوید شکار
چو از رزم شاهان نراند همی
چنین گفت خسرو بدستور خویش
که کاری درازست ما را به پیش
چو بهرام بر دشمن اسپ افکند
سیم کش کلیله است ودمنه وزیر
چون او رای زن کس ندارد دبیر
ازان پس ببندوی و گستهم گفت
که ما با غم و رنج گشتیم جفت
چوگردوی و شاپور و چون اندیان
چنین گفت خسرو بدان مهتران
که ای سرفرازان و جنگ آوران
هرآن مغز کو را خرد روشنست
شود موم ازان زخم پولاد ترگ
چوپیدا شد این راز گردنده دهر
که فر و خرد پادشا را سزاست
کنون از خرد پاره ای ماند خرد
که دانا ورا بهر دهقان شمرد
نه آنرا که او نیست یزدان شناس
بدو گفت شاه این سخن گر بزر
نویسم جز این نیست آیین و فر
که چون این دو لشکر برابر شود
سر نیزه ها بر دو پیکر شود
که چون او بدرگاه بر که بود
سپه را بروی اندر آریم روی
همی گفت هرکس که ای شهریار
چنین گفت خسرو که این باد و بس
سپه را ز بغداد بیرون کشید
دو لشکر چو تنگ اندر آمد به راه
ازان رو سپهبد وزین روی شاه
چو شمع جهان شد بخم اندرون
که دارد ز بدخواه خود را نگاه
همی تاخت سوزان دل و خشک لب
بدان رزم خورشید بد رهنمای
که تا بر نهادند ز آهن کلاه
که آمد سپه بر دو پرتاب تیر
جهاندیدگان را برخویش خواند
چوبرق درفشان همی راند اسپ
چو آیین گشسپ و یلان سینه نیز
پذیرفته هر سه که چون روی شاه
اگر بسته گر کشته او را برت
نظاره بران از دو رویه سپاه
که تا پهلوان چون رود نزد شاه