بخش ۲۵
ابوالقاسم فردوسیچو خورشید گردنده بی رنگ شد
ستاره به برج شباهنگ شد
بفرمود قیصر به نیرنگ ساز
که پیش آرد اندیشه های دراز
بسازید جای شگفتی طلسم
که کس بازنشناسد او را به جسم
نشسته زنی خوب برتخت ناز
پراز شرم با جامه های طراز
ازین روی و زان رو پرستندگان
پس پشت و پیش اندرش بندگان
نشسته بران تخت بی گفت وگوی
بگریان زنی ماند آن خوب روی
زمان تا زمان دست برآختی
سرشکی ز مژگان بینداختی
هرآنکس که دیدی مر او را ز دور
زنی یافتی شیفته پر ز نور
