بخش ۷۵
ابوالقاسم فردوسیهمان زاد فرخ بدرگاه بر
همی بود و کس را ندادی گذر
که آگه شدی زان سخن شهریار
به درگاه بر بود چون پرده دار
چو پژمرده شد چادر آفتاب
همی ساخت هر مهتری جای خواب
بفرمود تا پاسبانان شهر
هر آنکس که از مهتری داشت بهر
برفتند یکسر سوی بارگاه
بدان جای شادی و آرام شاه
بدیشان چنین گفت کامشب خروش
دگرگونه تر کرد باید ز دوش
همه پاسبانان بنام قباد
همی کرد باید بهر پاس یاد
چنین داد پاسخ که ای دون کنم
ز سر نام پرویز بیرون کنم
