بخش ۸ - ابوالقاسم فردوسی | ناهیدبرآشفت بهرام و شد شوخ چشم
زگفتار پرموده آمد بخشم
بتندیش یک تازیانه بزد
بران سان که از ناسزایان سزد
ببستند هم در زمان پای اوی
یکی تنگ خرگاه شد جای اوی
چو خراد برزین چنان دید گفت
که این پهلوان را خرد نیست جفت
بیامد بنزد دبیر بزرگ
بدو گفت کین پهلوان سترگ
بیک پر پشه ندارد خرد
ازیرا کسی را بکس نشمرد
ببایدش گفتن کزین چاره نیست
ورا بتر از خشم پتیاره نیست
به نزدیک بهرام رفت آن دو مرد
زبانها پراز بند و رخ لاژورد
باب اندرافگند و تر گشت خشت
ز کردار خود دست بر سرگرفت
هم اندر زمان شد به نزدیک اوی
که روشن کند جان تاریک اوی
همی بود تا او میان را ببست
سپهبد همی راند با اوبه راه
بدید آنک تازه نبد روی شاه
گرت هست با شاه ایران مگوی
نیاید تو را نزد او آب روی
بدو گفت خاقان که ما راگله
زبختست و کردم به یزدان یله
نه من زان شمارم که از هرکسی
نگویم که با من بدی بنده کرد
بپیچید و خشم از دلیری بخورد
چنین داد پاسخ که آمد نشان
ز گیتی تو را نیکویی خواستم
بدو گفت خاقان که آن بد گذشت
ولیکن چو در جنگ خواری بود
تو راخشم با آشتی گر یکیست
خرد بی گمان نزد تواندکیست
همان راه یزدان بباید سپرد
سخن گر نیفزایی اکنون رواست
که آن بد که شد گشت با باد راست
که پنداشتم کین بماند نهفت
کنون زان گنه گر بیاید زیان
نه زان مر مراکم شود آب روی
بدو گفت خاقان که هرشهریار
که ازنیک وبد برنگیرد شمار
برمن چنان دان که بیهش بود
وگر نیک خواهی بود گر همال
بترسید زان تیزخونخوار مرد
که اورا زباد اندرآرد بگرد
بخور خشم وسر بازگردان ز راه
که خاقان همی راست گوید سخن
سخن گر نرفتی بدین گونه سرد
تو را نیستی دل پرآزار و درد
بدو گفت خاقان که این بد مکن
بگیتی هرآنکس که او چون تو بود
سرش پر ز گرد ودلش پر ز دود
همه بد سگالید وباکس نساخت
نه چون بنده اوبدسگال منست
به جان و سرشاه ایران سپاه
کز ایدر کنون بازگردی به راه
بخشم آن زمان گفت کای بخردان
هم اکنون از ایدر بدز درشوید
بکوشید و با باد همبر شوید
ز شبگیر تاشب گذشته سه پاس
سیه شد بسی یازگار از شمار
بدز بر نبد راه زان خواسته
ز هنگام ارجاسب و افراسیاب
ز دینار و گوهر که خیزد ز آب
همان نیز چیزی که کانی بود
کجا نام او در جهان برده بود
بهرمهره ای در سه یاره گهر
همان گوشوارش که اندر جهان
که کیخسرو آن رابه لهراسب داد
که لهراسب زان پس بگشتاسب داد
که ارجاسب آن را بدز درنهاد
که بود اندر آن گنج آراسته
سخن گوی و روشن دل و یادگیر
که بد در دز وهم به دشت نبرد
دو موزه به نامه نکرد ایچ یاد
بفرمود زان پس که پیداگشسب
همی با سواران نشیند براسب
زخاقان شتر خواست ده کاروان
شمرد آن زمان جمله بر ساروان
سواران پس پشت وخاقان زپیش
همی راند با نامداران خویش
چو خاقان بیامد به نزدیک شاه
به سر بر یکی تاج و گرزی بدست
ز دهلیز چون روی خاقان بدید
همی بود تا چونش بیند به راه
فرود آید او همچنان با سپاه
ببیندش و برگردد از پیش اوی
پراندیشه بد زان سخن نامجوی
پس آنگاه خاقان چنان هم بر اسب
فرود آمد از اسب خاقان همان
نشست از بر تازی اسبی سیاه
چوخاقان برفت از در شهریار
عنانش گرفت آن زمان پرده دار
پیاده شد از باره پرموده زود
خرامان بیامد به نزدیک تخت
بپرسید و بنشاختش پیش خویش
بگفتند بسیار ز انداره بیش
ببردند چیزی که شایسته بود
همان پیش پرموده بایسته بود
سپه را به نزدیک او جای کرد
چو آگه شد از کار آن خواسته
به میدان فرستاده تا همچنان
چو خاقان زپیش جهاندار شاه
بخوان برمی آورد وبنشست شاه
هم ازتنگ بر پشت مردان کار
که نامد همی ارز او در شمار
که پیروز باداین جهاندار شاه
بآیین گشسب آن زمان شاه گفت
که با او بدش آشکار و نهفت
که چون بینی این کار چوبینه را
بمردی به کار آورد کینه را
که ای شاه روشن دل و یادگیر
بسوری که دستانش چوبین بود
چنان دان که خوانش نو آیین بود
که شاه جهان جاودان شادباد
چنان دان که برد یمانی دوبود
ازین چار دو پهلوان برگرفت
چو او دید رنج این نباشد شگفت
هم اندر زمان گفت چوبینه راه
ازان سان که ازگوهر بد سزد
دگر آنک چون گوشوارش به کار
همه رنج او سر به سر بادگشت
بگفت این و پرموده را پیش خواند
ببودند وخوردند تا شب زراه
ازو ماند پرموده اندر شگفت
همان کار بر دیگر اندازه کن
به یزدان پاک وبه جان سران
که از شاه خاقان نپیچد به دل
به یزدان که او برتر ازبرتریست
ز زرین وسیمین و اسب وکلاه
به نزدیک خاقان فرستاد شاه
دومنزل همی رفت با او به راه
زخاقان چینی که از نزد شاه
چنان شاد برگشت و آمد به راه
از ایران هرآنکس که بد نامدار
علف ساخت جایی که اوبرگذشت
به شهروده و منزل وکوه دشت
همی ساخت پوزش کنان پیش اوی
چوپرموده را دید کرد آفرین
علفت بود اگر بدره وبرده بود
همی راند بهرام با او به راه
نکرد ایچ خاقان بدو بر نگاه
بدین گونه برتاسه منزل براند
که یک روز پرموده اورانخواند
که برگرد چون رنج دیدی بسی
چوبشنید بهرام برگشت از وی
جهاندار زو هم نه خشنودبود
دگر آنک چیزی که فرمان نبود
چنین رابزرگان شدی بی نیاز
بیارند با دوک و پنبه دروی
یکی سرخ مقناع و شلوار زرد
بدو گفت کاین پیش بهرام بر
فرستاده با خلعت آمد چوباد
چو بهرام با نامه خلعت بدید
چنین بد ز اندیشه شاه نیست
جز ار ناسزا گفت بدخواه نیست
که خلعت ازینسان فرستد بمن
جهاندار بر بندگان پادشاست
اگر مر مرا خوار گیرد رواست
ولیکن چوهرمز مرا خوار کرد
ازان پس که با خار مایه سپاه
همه دیده اند آنچ من کرده ام
غم و رنج وسختی که من برده ام
به یزدان بنالم ز گردان سپهر
که از من چنین پاک بگسست مهر
به پیش اندرون دوکدان سیاه
پراندیشه بد جان تاریک اوی
چورفتند و دیدند پیر وجوان
بماندند زان کار یکسر شگفت
چنین گفت پس پهلوان با سپاه
که خلعت بدین سان فرستاد شاه
جهاندار شاهست وما بنده ایم
دل و جان به مهر وی آگنده ایم
چو ارج تو اینست نزدیک شاه
نگر تا چه گفت آن خردمند پیر
به ری چون دلش تنگ شد ز اردشیر
زبان و روان پر زگفتار سرد
بیامد دمان تا باصطخر پارس
که اصطخر بد بر زمین فخر پارس
که بیزارم از تخت وز تاج شاه
بدو گفت بهرام کین خود مگوی
که از شاه گیرد سپاه آبروی
چنین یافت پاسخ ز ایرانیان
که ماخود نبندیم زین پس میان
به ایران کس اورا نخوانیم شاه
ز کاخ همایون به هامون شدند
همی داشت با پند لب را ببند
چنین تا دوهفته برین برگذشت
سپهبد ز ایوان بیامد به دشت
یکی بیشه پیش آمدش پر درخت
یکی گور دید اندر آن مرغزار
پس اندر همی راند بهرام نرم
برو بارگی را نکرد ایچ گرم
بدان بیشه در جای نخچیرگاه
به پیش اندر آمد یکی تنگ راه
ز تنگی چو گور ژیان برگذشت
بیابان پدید آمد و راغ ودشت
گرازنده بهرام و تازنده گور
ز گرمای آن دشت تفسیده هور