بپوشید رستم سلیح نبرد
به آوردگه رفت با داروبرد
زره زیر بد جوشن اندر میان
ازان پس بپوشید ببربیان
گرانمایه مغفر بسر بر نهاد
همی کرد بدخواهش از مرگ یاد
بنیروی یزدان میان را ببست
نشست از بر رخش چون پیل مست
ز بالای او آسمان خیره گشت
زمین از پی رخش او تیره گشت
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
زمین آهنین شد سپهر آبنوس
جهان لرز لرزان شد و دشت و کوه
زمین شد ز نعل ستوران ستوه
وزین روی کاموس بر میمنه
پس پشت او ژنده پیل و بنه
بخش ۱۶ - ابوالقاسم فردوسی | ناهیدزره دار با تیغ و هندی پرند
بقلب اندرون جای خاقان چین
شده آسمان تار و جنبان زمین
چو خورشید تابان ز برج بره
که کتفش همه زیر پولاد بود
بقلب اندرون طوس نوذر بپای
نبیند چنین رزم جنگی بخواب
که با لشکر و پیل و با کوس بود
که از نامداران چنین رزم خواست
تهی ماند از تیر او جایگاه
چو طوس سرافراز و رهام و گیو
ز گردان ایران تهی ماند جای
که با او کسی را نبد تاو جنگ
دلیران چو آهو و او چون پلنگ
سبک تیغ کین برکشید از نیام
بیاموخته گرز و تیر و سنان
بدو گفت رستم که بیدار باش
نگه دار بر جایگه پای خویش
عنان را گران کرد و او را بنعل
همی کوفت تا خاک او کرد لعل
کمندی به بازو و گرزی به دست
چنین پاسخ آورد رستم که شیر
نخستین برین کینه بستی کمر
چو ایدر بدت خاک جایت نماند
هم آورد را دید با دارو برد
همی خواست از تن بریدن سرش
گو پیلتن حلقه کرد آن کمند
بینداخت و افگندش اندر میان
بزین اندر آورد و کردش دوال
عقابی شده رخش با پر و بال
سوار از دلیری بیفشارد ران
گران شد رکیب و سبک شد عنان
همی خواست کان خم خام کمند
شد از هوش کاموس و نگسست خام
عنان را بیچید و او را ز زین
نگون اندر آورد و زد بر زمین
بدو گفت کاکنون شدی بی گزند
ز تو تنبل و جادوی دور گشت
گمان تو آن بد که هنگام جنگ
کسی چون تو نگرفت خنجر بچنگ
که بس زود بیند نشیب و فراز
دو دست از پس پشت بستش چو سنگ
بزیر کش اندر تن کینه خواه
بگردان چنین گفت کین رزمجوی
ز بس زور و کین اندر آمد بروی
گهی در فراز و گهی در نشیب
بایران همی شد که ویران کند
به زابلستان و به کابلستان
نه ایوان بود نیز و نه گلستان
که شد کار کاموس جنگی ز پای
بخون غرقه شد زیر او سنگ و خاک
بپایان شد این رزم کاموس گرد
همی شد که جان آورد جان ببرد