بخش ۱
چو بگذشت زو شاه شد یزدگرد به ماه سفندار مذ روز ارد چه گفت آن سخنگوی مرد دلیر چو از گردش روز برگشت سیر که باری نزادی مرا مادرم نگشتی سپهر بلند از برم به پرگار تنگ و میان دو گوی چه گ
۱۷ شعر از ابوالقاسم فردوسی
چو بگذشت زو شاه شد یزدگرد به ماه سفندار مذ روز ارد چه گفت آن سخنگوی مرد دلیر چو از گردش روز برگشت سیر که باری نزادی مرا مادرم نگشتی سپهر بلند از برم به پرگار تنگ و میان دو گوی چه گ
یکی پهلوان بود گسترده کام نژادش ز طرخان و بیژن بنام نشستش به شهر سمرقند بود بران مرز چندیش پیوند بود چو ماهوی بدبخت خودکامه شد ازو نزد بیژن یکی نامه شد که ای پهلوان زاده بی گزند یک
چو ماهوی دل را برآورد گرد بدانست کو نیست جز یزدگرد بدو گفت بشتاب زین انجمن هم اکنون جدا کن سرش را ز تن وگرنه هم اکنون ببرم سرت نمانم کسی زنده از گوهرت شنیدند ازو این سخن مهتران بزر
چو بشنید ماهوی بیدادگر سخن ها کجا گفت او را پسر چنین گفت با آسیابان که خیز سواران ببر خون دشمن بریز چو بشنید از او آسیابان سخن نه سر دید از آن کار پیدا نه بن شبانگاه نیران خرداد ما
چنین داد خوانیم بر یزدگرد وگر کینه خوانیم ازین هفت گرد اگر خود نداند همی کین و داد مرا فیلسوف ایچ پاسخ نداد وگر گفت دینی همه بسته گفت بماند همی پاسخ اندر نهفت اگر هیچ گنجست ای نیک